#پایان_تلخ_پارت_199
تک خنده ای کرد و گفت :
_اینطور که پیداست هنوز درست به جا نیوردید ... من همون دختریم که شب عروسی به من کمک کردین ...
دهنم باز موند ... اون دختر چشم خاکستری ، خواهر عرشیا بود ... و مهرداد چطور جرات کرده بود به اذیت کردن اون دختر حتی فکر کنه ؟! سکوتمو که دید گفت :
_یادتون اومد ؟؟
به خودم اومدم و گفتم :
_بله بله ...
_شمارتون رو از مونا جون گرفتم ...
اخمام در هم شد ... سکوت کردم که خودش گفت :
_البته می دونم که کار درست این بود که اول اجازه می گرفتم یا اینکه از خودتون شماره رو می گرفتم ... اما می خواستم برای تشکر ازتون درخواست کنم پیشنهادمو برای یه ناهار دو نفره قبول کنین ...
ابروهام از اون بالا تر نمی رفت ... چه دختر راحت و در عین حال مؤدبی بود ... جوری حرف می زد که نمی دونستم چطور باید جوابشو بدم ... با این حال گفتم :
_نیازی به تشکر نبود خانوم پارسیان بنده وظیفم رو انجام دادم ...
_نفرمائید ... شما لطف بزرگی کردین که قابل جبران نیست اما اگه یه بار دیگه لطف کنین و پیشنهادمو قبول کنین دیگه جایی برای شرمندگی بیشتر من نمی مونه ...
کلافه دستمو تو موهام فرو کردم ... چطور می تونستم بعد از مونا و اون همه خاطره تو جای جای شهر با یه دختر دیگه برم بیرون ؟! کاش یکم بد حرف می زد تا بتونم راحت ردش کنم ... اما اون همه متانت بهم اجازه نمی داد هر طور می خوام جوابشو بدم ... صدایی تو مغزم داد زد :
romangram.com | @romangram_com