#پایان_تلخ_پارت_191
_خب ؟؟
هنوز داشت می خندید :
_چه خوشش اومد ... حالا تا دو دقیقه پیش داشت پاچمو می گرفتا ...
قهقهه زدم و گفتم :
_بقیشو بگو ...
_بقیشو دیگه باید بودی می دیدی ... تعریف کردنش لطفی نداره ... چنان دست پاچه شده بود و می گفت غلط کردم شکایت نمی کنم که دلم می خواست از خنده زمینو گاز بزنم ...
باورم نمی شد ... مهردادی که اون همه سعی داشت همیشه خودشو نسبت به من برتر نشون بده حالا اینطوری به سروش التماس می کرده ... دستمو روی شکمم گذاشتم و می خندیدم ... بریده بریده گفتم :
_یه ... دونه ای ... به خدا !!
خنده هاش قطع شد و تبدیل به لبخند شد ... اما من نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و با خنده گفتم :
_حالا از کجا فهمیدی کار اونه ؟؟
یکی زد پس کلم که متعجب گفتم :
_چرا می زنی ؟؟؟
_چون یادم افتاد م.ش.ر.و.ب خوردی ...
romangram.com | @romangram_com