#پایان_تلخ_پارت_176


_ولــــم کن عووووضــــی ... چی از جونم می خـــــوای ؟!

اطرافمو نگاه کردم ... قامت مهرداد رو که از تالار خارج شد شناختم ... ناباور به صحنه روبروم نگاه کردم ... یه دخترو انداخته بود روی دوشش و بی توجه به التماسا و تقلاهاش داشت اونو با خودش می برد ... از مهرداد متشخص بعید بود ... اما طرز راه رفتنش نشون می داد حال درستی نداره ... سریع درو باز کردم و پیاده شدم ... هنوز اثر الکل کامل از سرم نپریده بود اما کاملا متوجه بودم دارم چیکار می کنم ... سریع دزدگیر ماشینو زدم و دویدم سمت مهرداد ... جیغای دختر باعث شد قدمامو تند تر کنم :

_منو بزززززاررر زمیــــــن ... کمـــــــک !؟

بلند داد زدم :

_مهرداد ؟؟

اصلا صدامو نشنید ... شایدم شنید و توجهی نکرد ... اما دختر با شنیدن صدام توجهش جلب شد ... نگام کرد و جیغ زد :

_کمکم کن ... تو رو خدا ...

فاصله ی کمی که باهاشون داشتم رو با چند تا قدم پر کردم و دستمو به بازوی مهرداد گرفتم و کشیدم عقب ... نمی تونست تعادلشو حفظ کنه ... نزدیک بود بخوره زمین... بزور نگهش داشتم ... جیغی که دختر از روی ترس کشید خط کشید روی اعصابم ... داد زدم :

_کجا داری می بریش عوضی ؟؟ بزارش زمین ...

چشمای خمار و قرمزشو دوخت بهم ... خندید و شل و وارفته گفت :

_چیه ؟؟ نکنه ... چشم تو رو ... هم ... گرفته ؟

لحنش حالمو بد کرد ... عصبی بودم ، این حرفش هم به عصبانیت بیشترم دامن زده بود ... دستمو مشت کردم و بردم بالا و با غیض کوبیدم توی صورتش ... بخاطر اینکه کنترلی روی خودش نداشت تلو تلو خورد و دختر رو ول کرد و با بی حالی یقمو تو مشتش گرفت ... دختر گریه می کرد ... شناختمش ... همونی بود که توی مهمونی اون شب شربتو روی لباسم خالی کرده بود ... با ترس اومد سمتم و آستینمو تو دستاش گرفت ... دستای مهردادو از یقم جدا کردم ... با خشم نگاش کردم و پشتمو کردم بهش و ازش فاصله گرفتم ... دختر همونجور که با ترس چسبیده بود به من دنبالم اومد ...


romangram.com | @romangram_com