#پایان_تلخ_پارت_152


شونمو از روی میز برداشتم و پرت کردم سمت دیوار ... شونه با صدای بدی چند تا تیکه شد ... دو تا دستامو توی موهام فرو کردم و کنار دیوار سُر خوردم و رو دو تا پاهام نشستم ... سرم داشت منفجر می شد ... قلبم هم ...

صحنه های خوابم از جلوی چشمم کنار نمی رفت ... مونا ، لباس عروس ، خون ، چاقوی من ... در اتاق با شدت باز شد و مامان سراسیمه اومد داخل ... با ترس نزدیکم شد و گفت :

_امیر ... مامان !؟

نمی تونستم نگاهمو از زمین بگیرم ... نمی تونستم حرفی بزنم ... همونطور بی حرکت به زمین زل زده بودم که مامان کنارم رو زانوهاش نشست و با نگرانی گفت :

_امیرم ... خوبی مامان ؟؟

می ترسیدم در مورد خوابم حرفی بزنم ... نگران کردن مامان هم کار درستی نبود ... به خودم اومدم و سرمو به نشونه آره تکون دادم ... با ناراحتی دستشو روی موهام کشید و گفت :

_اگه بخوای می تونی نری ...

سرمو به نشونه نه تکون دادم و با صدایی که بزور از ته حلقم بالا میومد گفتم :

_باید برم ...

مامان سرشو به نشونه باشه تکون داد و گفت :

_پس پاشو حاضر شو ... یه ساعت بیشتر وقت نداریم ...

یه ساعت !!! یه ساعت دیگه باید مونا رو کنار عرشیا می دیدم ؟! سرمو بین دستام گرفتم و آروم زمزمه کردم :


romangram.com | @romangram_com