#پایان_تلخ_پارت_150






"_پس ده دقیقه صبر کن تا حاضر بشم ...

_تو بگو ده ساعت ..."

*

سرمو بین دستام فشردم و گفتم :

_نمی تونم سروش ... می فهمی نمی تونم !!!

پوزخندی زد و بلند گفت :

_چه زود خودتو باختی ... ازت انتظار نداشتم ... از این امیر انتظار نداشتم ...

از جا بلند شدم و رو به روش ایستادم ... با اخم داد زدم :

_آره خودمو باختم ... می فهمی سروش من خودمو باختم... ولی نه الان ، نه با از دست دادن مونا ... من چند سال پیش خودمو باختم ... وقتی بابام برا همیشه رفت و من فهمیدم دیگه خودمم و خودم ... وقتی هر بار واسه کار به جاهای مختلف سر زدم و هر بار دست رد به سینم زدن ... وقتی با شرمندگی سوار ماشین کسی که دوستش دارم می شدم ... وقتی موتور یکی دیگه رو قرض می گرفتم تا احساس غرور کنم که من دارم عشقمو می گردونم نه اون منو ... وقتی جلوی مامور از پدر مونا سیلی خوردم و به حرمتش دم نزدم ... وقتی از زبون مهرداد حرفای نامربوط شنیدم و پریدم بهش و بعد با بی رحمی تمام شنیدم که ستوان بی خاصیت بهم میگه جناب افشار بزرگی کرد ازت شکایت نکرد ...

پوزخند بزرگی زدم و ادامه دادم :


romangram.com | @romangram_com