#پایان_تلخ_پارت_149
_جــــونم ...
خندید و گفت :
_دوستت دارم ...
با تکون دست سروش به خودم اومدم ... نگاش کردم که گفت :
_کجا سیر می کنی پسر ؟؟
گلوم به خارش افتاد ... کاش سروش این جمله رو نمی گفت ... سرمو پایین انداختم و گفتم :
_هیچ جا ...
حالمو فهمید ... نگاشو ازم گرفت و ضربه ای روی زانوم زد و گفت :
_بپر آماده شو بریم یه چیزی بریزیم تو این شکمامون ...
دلم می خواست بگم نه ... درمونده نگاش کردم که با چشم و ابرو به مامان و هلیا اشاره کرد ... نگاهمو چرخوندم سمت مامان ... با التماس نگام می کرد ... لبخندی به صورت نگرانش زدم ... من زندگی مادرمو هم یکنواخت کرده بودم ... حتی مامان هم مامان قبلی نبود... شرمنده نگاهمو ازش گرفتم و به هلیا نگاه کردم که با ذوق و لبخند نگام می کرد ... سرمو پایین انداختم و از جام بلند شدم همونطور که به طرف اتاقم می رفتم گفتم:
_ده دقیقه بیشتر طول نمی کشه ...
و صدای سروش باز هم منو به گذشته برد :
_تو بگو ده ساعت ...
romangram.com | @romangram_com