#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_267
خدایا دیوانه گشتم چو مجنونت ، لیلی گشتنش از تو
ببارد قطرهای اشک از چشمان دلم ، دریا کردنش از تو
هنوز هم شبها دفتر مریم را می خوانم.
دفترش را روی میز جلوی مبل گذاشته ام و هرشب ورق می زنم. جای جای آن را چندین بار خوانده ام . گهگاه دو دل می شوم که آیا این عشق من به مریم از روی هوس است یا عذاب وجدان و یا به خاطر آیلین... نمی توانم منکر این بشوم که از زمانیکه مریم را شناختم کم کم محبت او در قلبم لانه کرده است. اوایل ساکن شدنم در برج، به علت تنهایی و افسردگی که داشتم، حضور مریم و آیلین در زندگیم پر رنگ شد. زمانیکه از همسایگی من رفتند و در کنارم نبودند و صدایشان را نمیشنیدم، فهمیدم که چقدر به وجودشان در این طبقه وابسته هستم و همینکه در واحد رو برویی من بودند، آرامش داشتم. خاطره لحظه لحظه ی آنشب خوردن ماکارانی و چای نبات در ذهنم بارها و بارها نقش بسته است. و من چقدر ساده آنها را از دست دادم و در حسرت یک چایی نبات دیگر برای قلب دردمندم ماندم. مدتی بعد از دور شدن از آنها عصبی شدم. دوباره در لاک تنهایی فرو رفتم. سایرا مرا به پیگیری جلسات روان درمانی تشویق میکرد و یکسره می گفت:
-امین داری مثل چند سال قبل میشی ها!!
ابتدا عادت به حضور مریم و آیلین در واحد روبرویی، و بعد عذاب وجدان و درنهایت چیزی که بیشتر از همه مرا به سمت مریم جلب کرد پاکی و متانت او بود. آن مدتی که من به دنبالشان بودم و پیدایشان نمی کردم، بارها و بارها احساس از دست دادن چیزی را داشتم که از سالها قبل به من تعلق داشته است و من با سهل انگاری او را از دست داده ام.
بعد از ساعتها فکر کردن به این نتیجه رسیدم که علاقه من به مریم از همان اولین دیدار در این برج در ضمیر ناخودآگاهم شکل گرفته است و اکنون که به احساساتم اجازه تاخت و تاز داده ام خودش را نشان میدهد.
روزها می گذرد.
یکروز به عید فطر مانده است. عیدی که در آن مهر قبولی طاعات بندگان خالص خدا صادر میشود. هوا امروز خیلی گرم است و من تعریق زیادی داشتم. کمی از درد معده ام هم ناراحت هستم.
همراه مریم به مسجد می رسیم. جوانها برای بردن وسایل به سمت ماشین میدوند.
حاجی تسبیح به دست به سمتم می آید.
- سلام حاج آقا
- سلام پسرم! خسته نباشی!
romangram.com | @romangram_com