#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_245


- بابا! یک لحظه بیا بیرون مسجد! زود بیا . منتظرم

از مسجد که خارج می شویم مریم منتظر دم در مسجد ایستاده است:

- سلام حاجاقا

- سلام دخترم. خسته نباشی!

منهم آهسته سلام می کنم و او زیر لب می گوید:

- علیک سلام

رو به حاجی میکند:

- ممنونم! حاجاقا. خسته نیستم. خدمت به مهمونهای خدا که خستگی نداره!

- پیر شی بابا! ازت خواستم بیای اینجا که یک مطلبی رو بهت بگم.

- بفرمایید

-خودت میدونی که هرسال سید رسول و خانمش وظیفه ی خرید مواد غذایی و وسایل سفره افطارو به عهده داشتن

- بله حاجاقا! خدا خیرشون بده

- امسال هردوتا به پا بوس امام رضا رفتن. تا دو هفته ی دیگه هم برنمی گردن. بساط امروز رو هم محمد رضا رو براه کرد ولی اونم تا چند روز دیگه میره ماموریت... خواستم یه زحمتی به گردن شما و آقای شاهکار بندازم. خرید مواد غذایی و وسایل افطار مهمونها رو به شما واگذار میکنم. ببینم امسال که سید رسول نیست چی کار میکنید!

romangram.com | @romangram_com