#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_243


یکی می گوید "آن خرما را بده"

دیگری پنیر و

ان دیگری ظرف آش را...

کسی اصلا حواسش به خدا نیست!!

افطار تمام شده است و مسجد خلوت.

تعداد کمی از جوانها مشغول جارو زدن و مرتب کردن پشتی های مسجد هستند.

حاجی در کنار چند تن از معتمدین محل نشسته است.

با صدای حاجی دست از کار می کشم.

- بله حاج آقا! کارم داری؟

- چند لحظه تشریف بیارید!!

به جمع مردان خدا می پیوندم. همگی در چهره هایشان نور خدایی موج میزند.

- امر بفرمایید حاج آقا!

حاجی رو به دوستانش می کند:

romangram.com | @romangram_com