#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_230
چند لحظه مکث میکند. میشود همان مریم مغرور و جدی:
- بله! بله! ببخشید نشناختم
شما ببخشید که مزاحم شدم. از حاج آقا خواستم که شماره تونو بگیره. میخواستم اگه اجازه بدید با آیلین یه سر به بیرون از مسجد بریم. زود برمیگردیم. البته از حاج آقا هم اجازه گرفتم. خواستم از شما هم اجازه بگیرم
مسلما او حرفی روی حرف حاجی نمیزند.
- اذیتتون میکنه!
نگاه مهربانم را به چشمان آبی و منتظر آیلین میدوزم
با لبخندی که به آیلین، میزنم می گویم:
- دختر خوبیه. قول میده اذیت نکنه...
وقتی حاجاقا اجازه بدن، من چی میتونم بگم؟!
- ممنونم خانم. امری باشه؟
- عرضی نیست
- یا علی!
این من هستم که می گویم یا علی؟؟!!
romangram.com | @romangram_com