#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_186
سالها از زمان گریه کردنم میگذشت.
آخرین بار زمانی بود که یاسمن منو متهم به روابط نامشروع با سایرا کرد. اونهم جلوی سایرا...!!
شرایط جدیدی رو تجربه میکردم. اتفاقاتی در وجودم در حال رخ دادن بود که میدونستم که در روانشناسی شوک عصبی نامیده میشه. همون چیزی که روانشناسم گفته بود، برای برگشتن به شرایط عاطفی نرمال بهش نیاز دارم! یک شوک عصبی!
ولی این شوک نبود برق گرفتگی بود...
بلند گفتم:
-وای! وای ! وای! امین تو چیکار کردی؟ تو چه گ...ی خوردی؟ این چه واقعیت شومیه که بعد از 8 سال متوجه شدی. این چه بازی زشتی بود که سرنوشت برات رقم زد.
امین بیدار شو! بیدار شو!
اینها همه خوابه!
تو خوابی!
بلند شو! بلند شو!
اصلا این چند سال زندگیت تو تهران همش خوابه!
تو الان تو خونه ی بابات تو شهرستانی! هنوز پدر و مادرت زنده اند! قراره به تهران بری و هنرپیشه بشی!
اینها همه توهمه! تخیله! خوابه!
romangram.com | @romangram_com