#پروانه_ی_من_پارت_242

-خب...بهتره دیگه به منوها نگاه کنیم..اگر اینجوری پیش بریم تا صبح باید یه بحث فلسفی در مورد صورتت داشته باشیم خانم خانما!

-اکی..حالا یعنی می خوای بگی که امشب رو مهمون توییم؟!

چشم غره ای بهش میرم..

-یاسی...از دست تو!آره دیگه دختر..

مسیح حرف میزند.

-تا وقتی یه مرد هست که خانما دست تو جیبشون نمی کنن...یاسی خانم شما هر چی دوست داری سفارش بده...با من!

یاسی با چشم هایی شاد به منوی درون دستش نگاه می کند.

-حالا که این همه تعارف می کنید ...اوومم..من شیشلیک می خورم...

برای مسیح با لبخند سری تکان می دهم..و به منو نگاه می کنم.این دختر و کودک درونش هنوز قصد بزرگ شدن نداشتند!

**

بعداز خوردن شام مسیح زودتر از جایش به بهانه شستن دست هایش بلند می شود.می دانم که می خواهد صورت حساب را پرداخت کند.دیدم که کاغذی که روی میز بود را در دستانش گرفت.صدایش می زنم.

-آقا مسیح...

به سمتم می چرخد.

-اگر شام رو حساب کنین ناراحت میشم...امشب رو مهمون من بودین!به جای این همه وقتی که خونه ام نیومدین!

دستی بین موهایش می کشد..

romangram.com | @romangram_com