#پارلا_پارت_93


حالا آشپزی یه چیزی!

داشتم مانتویم را در می آوردم که متوجه شدم فقط یک نیم تنه ی دکلته ی نازک سفیدرنگ پوشیده ام... سریع مانتویم را مرتب کردم ولی علیرضا متوجه شده بود. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

هیز!

علیرضا به روی خودش نیاورد و با مهربانی گفت:

برایت لباس بیارم؟

کنترل ضبط را برداشتم و گفتم:

لباس زنونه داری مگه؟

علیرضا به سمت اتاقش رفت و چیزی نگفت. روی میز را نگاه کردم. پر بود از لیوان های خالی و کثیف! بعضی لیوان چای... بعضی قهوه... بعضی شاید فقط آب بودند. بشقاب های روز میز پر از پوست تخمه و آجیل بودند. ظرف ها را برداشتم و به آشپزخانه بردم. داشتم به هال برمی گشتم که علیرضا من را دید و گفت:

به به! چه دختر زحمتکشی! چه زود شروع کردی. آفرین! آفرین!

گفتم:

زهرمار! عمرا دست به سیاه و سفید بزنم.

تی شرتی که در دست علیرضا بود را ازش گرفتم و گفتم:

این که مال خودته!

علیرضا به سمت میز نوشیدنی هایش رفت و گفت:

تا حالا نپوشیدمش. مارک بهش آویزونه. نو اِ.

من به یکی از اتاق ها رفتم تا لباسم را عوض کنم. توی اتاق فقط یک کتابخانه پر از کتاب های زبان اصلی و یک میز کامپیوتر بود... با دیدن کامپیوتر به یاد این موضوع افتادم که هیچ وقت با کامپیوتر کار نکرده ام. مارال و ساقی کامپیوتر داشتند ولی من هیچ وقت با کامپیوترشان کار نکرده بودم. اتفاقا خیلی خوشم می آمد که کنار مارال بنشینم و او توی اینترنت جست و جو کند و من تماشا کنم.

لباس را پوشیدم و به هال برگشتم. علیرضا ضبط را روشن کرده بود و یک آهنگ متال غم انگیز گذاشته بود. آهنگ قشنگی بود. کنارش نشستم و گوش دادم:



How I needed you

How I believe, now you're gone

romangram.com | @romangram_com