#پارلا_پارت_92


امید منی تو

شب نا امیدی

خانه ی علیرضا در طبقه ی دهم یک آپارتمان شیک و نوساز بود. از مقابل نگهبانی مودب و خوش برخورد عبور کردیم و سوار آسانسور شدیم. من به صورت خودم در آینه ی آسانسور نگاه کردم. چهره ی همیشه رنگ پریده ام اصلا با آن پیشانی باندپیچی شده شکل جالبی پیدا نکرده بود. در دل گفتم:

علیرضا برای چی با من می گرده؟ این همه دختر خوشگل تر و بهتر توی این شهر هستن؟ قیافه ی منو! عین احمق ها می مونم الان!

علیرضا دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:

زیاد نگاه نکن! اعتماد به نفست می یاد پایین... اون وقت دیگه کل کل نمی کنی و حوصله ی منم سر می ره.

خندیدم و گفتم:

توام یه خورده نگاه کنی بد نیست. اعتماد به نفست میزون می شه. یه کم می یاد پایین و ردیف می شه.

علیرضا گفت:

خوشم می یاد خیلی پررویی!

خندیدم و چیزی نگفتم. وارد خانه ی علیرضا شدم. حدود دویست متر زیربنا داشت. سه اتاق خواب و یک آشپزخانه ی بزرگ و خوش نقشه داشت. آشپزخانه به سمت هال اپن بود و در سمت پذیرایی دیوار داشت. از در ورودی دو پله به سمت پایین می خورد و به پذیرایی می رسید. خانه کاملا شکل یک خانه ی مجردی را داشت. به جای میز ناهارخوری یک میز بزرگ بیلیارد در پذیرایی بود. یک دست مبل ال مشکی سفید توی پذیرایی بود و وسایل شخصی علیرضا همه جا پخش و پلا شده بود.

از دم در به سمت راست رفتم و وارد هال شدم. یک دست مبل چرم مشکی هم توی هال بود. یک سینمای خانگی با ایکس باکس در فاصله ی چهارمتری مبل ها بود. کنار مبل ها یک میز کوچک بود که پر از نوشیدنی های الکی بود. کف خانه کلا فرش نداشت و از جنس پارکت بود. بعد از هال یک راهروی باریک به سه اتاق ختم می شد. لباس ها و وسایل علیرضا همه جا پخش شده بود ولی همه جا تمیز بود. روی مبل چرم نشستم و گفتم:

گندت بزنن پسر! چه قدر شل*خ*ته ای!

علیرضا خندید و گفت:

فکر می کنی پس برای تو رو اوردم اینجا؟ اوردم یه دستی به سر و گوش خونه م بکشی دیگه!

خندیدم و بالشت علیرضا که روی مبل بود را به سمتش پرت کردم. گفتم:

برنامه های تفریحیت همین بود؟

علیرضا سوئیچ و کیف پولش را روی میز انداخت و به سمت آشپزخانه رفت. گفت:

شامل آشپزی کردن هم می شه.

من شالم را در آوردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com