#پارلا_پارت_26


مارال جدی شد و گفت:

یعنی این قدر از خواهر من بدت می یاد؟

خندیدم و گفتم:

نه خره! به خاطر الهه می گم.

مارال داد زد:

ضد حال!

گفتم:

آخه الان خسته م.

مارال که کم مانده بود اشکش در بیاید گفت:

مگه گفتم الان بریم؟ می گم فردا بریم.

تسلیم شدم و گفتم:

فقط تا ایستگاه سه!

مارال خندید و گفت:

خیلی خب!

گفتم:

بگو مریم زنگ بزنه و موضوع رو به الهه بگه. اینا الان با من قهرن!

مارال گفت:

به روی چشمم! می رم همون جا برات یه پسر اهل ولنجک پیدا می کنم که پولدار باشه...

وسط حرفش پریدم و گفتم:

الگانس داشته باشه که من و ببره دانشگاه و بیاره. الگانسش هم سفید باشه.

romangram.com | @romangram_com