#پارلا_پارت_180
پوزخندی زدم و گفتم:
ولی من از نظرشون آشغالم... یعنی شنیدم که می گن... زن های میانسال توی خیابون سر و وضعم رو که می بینند سرشون رو می یارن نزدیک گوش هم و می گن اون دختره ی آشغال و نگاه با اون سر و وضعش... همسایه ها هم که کاسه ی داغ تر از آش اند.
سیاوش گفت:
از خواهرت بدت می یاد چون همه ازت می خوان که مثل اون باشی ولی تو دوست داری طوری دیگه ای زندگی کنی؟
سر تکان دادم و گفتم:
دقیقا!
سیاوش لبخندی ،که هرگز تا به آن روز ندیده بودم، زد و گفت:
خوشگل و محجبه و درس خون و با اخلاق و دلسوز بودن خیلی خوبه... یعنی عالیه... ولی قرار نیست همه ی آدم ها مثل هم باشن... شاید خواهرت دختر فوق العاده ای باشه... نمی دونم... من که نمی شناسمش... ولی می تونم بگم تو هم دختر فوق العاده ای هستی. کاری که امروز کردی شاید یه حرکت حرفه ای نبود ولی واقعا شجاعانه بود. می تونم بگم هیچ دختر دیگه ای حاضر نبود به دومتری مردی نزدیک بشه که به سه تا دختر ت*ج*ا*و*ز کرده. واقعا بابت این دل و جرئتی که داری بهت تبریک می گم... به خودم بابت انتخابم افتخار می کنم.
خندیدم و گفتم:
به خودت؟ مگه همیشه نمی گفتی که تو من و انتخاب نکردی... این علیرضا بوده که من و انتخاب کرده.
سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:
به هر حال... خودت هم می دونی که کارمون نصفه کاره مونده... باید بهم یه روز فرصت بدی که همه چیز رو بررسی کنم... در مورد دوست علیرضا... اطلاعات جدیدی بود... می تونه خیلی کمک کنه ولی هنوز نگفتی که دلیلت برای این که من و خبر نکردی چی بود؟ من کجای این نقشه رو می تونستم خراب کنم که تو ترجیح دادی حذفم کنی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
خب... من... نمی تونستم اون بالا آرامش داشته باشم و علیرضا رو خر کنم وقتی می دونستم تو اون پایین منتظری.
سیاوش اخم کرد و گفت:
این یعنی چی؟ چه ربطی به من داره؟
آهی کشیدم و سعی کردم دلیلم را بیان کنم ولی نمی توانستم... دلیل من یک حس بود... حس را که نمی شد به همین راحتی به جمله تبدیل کرد!
گفتم:
خب... چه جوری بگم؟... دوست نداشتم... دوست نداشتم فکر کنی آدم کثیفی هستم.
سیاوش گفت:
romangram.com | @romangram_com