#پارلا_پارت_179
پارلا! چرا ماجرای علیرضا رو جدی نمی گیری؟ ببین! من می دونم علیرضا می تونه خیلی پسر شیرین و دوست داشتنی باشه ولی به خدا باطنا این طور نیست. سه تا دختر قبل تو بودن که دقیقا همین طوری فکر می کردند... آخر و عاقبتشون رو ببین! چرا این قدر ساده ای که گول دو تا جمله ی قشنگ و چهار تا حرکت خاص رو می خوری؟ من نمی فهمم چطور درک نمی کنی که علیرضا چه قدر می تونه برایت خطرناک باشه. کاری که کردی... واقعا احمقانه بود... معذرت می خوام ولی واقعا نمی تونم هیچ کلمه ی دیگه ای برای توصیف این حرکتت پیدا کنم.
با عصبانیت داد زدم:
تو چی می دونی از کاری که من کردم؟ تو جای من نبودی که ببینی امروز چند بار مردم و زنده شدم. تو نبودی که اون روی سگ علیرضا رو ببینی.... تو نبودی که ببینی هر بار که بهم دست می زد چطور مورمور می شدم... تو نمی فهمی... تو اضطراب و ترس امروز من و نمی فهمی... نمی دونی چند بار خودم و لعنت کردم که خبرت نکردم. نمی دونی وقتی علیرضا تهدید کرد که می کشتت چه جوری همه ی بدنم لرزید... سیاوش تو کنار من نبودی که بفهمی امروز چه قدر برایم سخت بود. نهایت بی انصافیته که بهم می گی احمق... .
رویم را از او برگرداندم و از پنجره به آن شب تاریک و بارانی نگاه کردم. نفس نفس می زدم و عصبانی بودم... بغض گلویم را گرفته بود. حاضر بودم بمیرم ولی جلوی او گریه نکنم... پیش چه کسی گریه کرده بودم که او دومیش باشد؟ من برای مرگ پدرم گریه نکرده بودم... نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حس بد و ناراحت کننده ای که داشتم را در وجود خودم از بین ببرم.
سیاوش به آرامی گفت:
من بهت نگفتم احمق... اگه تند رفتم معذرت می خوام... می خوام بفهمی که من خیلی نگرانت بودم.
پوزخندی زدم و گفتم:
آره! نگران مسئولیتی که گردنت بود.
سیاوش گفت:
نمی خوای برام بگی که چی شد؟ تعریف نمی کنی؟
آهی کشیدم... چند دقیقه به سکوت گذشت... کم کم شروع به حرف زدن کردم. برایش از نقشه ی مارال گفتم. تعریف کردم که چطور علیرضا به رفتارم مشکوک شد و گفتم که چطور با زرنگ بازی م*ش*ر*و*ب را به خورد علیرضا داده بودم. از جاهایی که احتمال می دادم مدارک پنهان شده باشد گفتم. تا جایی که می توانستم به جزئیات کارهای دوست علیرضا پرداختم... وقتی همه چیز را تعریف کردم گفتم:
اگه می خوای به خاطر دیازپام و مارال من و دعوا کنی لطفا الان این کار رو نکن. امروز بیشتر از حد ظرفیتم بلا سرم اومده. حساس و نازک نارنجی شدم... باورم نمی شه... همین چند ساعت پیش فهمیدم خواهرم قراره با کسی که دوستش داره ازدواج کنه... ولی واقعا با شنیدن این حرف بهم ریختم. خیلی ناراحت شدم... هنوز هم عصبیم. تو رو خدا اذیت نکن... دعوا و تنبیه و بازخواست باشه برای بعد.
سیاوش پرسید:
چرا ناراحت؟ دوست نداری خواهرت تنهاتون بذاره؟
پوزخندی زدم و گفتم:
برعکس! همیشه دوست داشتم شرش از سرم کنده بشه. ازش بدم می یاد.
سیاوش با تعجب گفت:
جدا؟ چرا؟
سر تکان دادم و گفتم:
همه از من انتظار دارن مثل اون باشم... همه... در و همسایه... فک و فامیل... مامان... جامعه... اون خوشگل و محجبه و درس خون و با اخلاق و دلسوز اِ.
romangram.com | @romangram_com