#پارلا_پارت_171
مارال گفت:
بهش می گیم که تو اومدی دیدن علیرضا و وقتی علیرضا خوابید دلت نیومد همین جوری ولش کنی چون خیلی ناراحت به نظر می رسید. چون قرار بود با من امشب جایی بری بهم گفتی بیام اینجا تا علی بیدار بشه. اوکی؟
گفتم:
بهتر نیست که تو خودت رو نشون ندی؟
مارال شانه بالا انداخت و گفت:
اگه خودم رو نشون بدم بهتره... اگه نه خیلی باید ریسک کنیم.
به طرف در ورودی رفتم. نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم. در برابرم مرد جوان سبزه رویی ایستاده بود که حدود دو متر قد داشت. دهانم با دیدن قد بلند و هیکل چهارشانه اش باز ماند. چشم هایم درشت شده بود و با ناباوری به قیافه ی کریه بهترین دوست علیرضا زل زده بودم... موهایش را از ته زده بود. ابروی سمت راستش یا شکسته بود یا خودش آن را تیغ زده بود. بینی اش پهن و بزرگ بود. فقط چشم های فندقی اش بود که صورتش را از آن حالت ترسناک در آورده بود. زیر پلک چپش جای زخمی بود که تا پایین گونه اش می رسید. او گفت:
می تونم بیام تو؟
مگر می شد او را با آن هیکل درشت و قدبلند راه نداد؟ از جلوی در کنار رفتم... مارال که کنار من ایستاده بود، متعجب و شکه به نظر می رسید. مرد به طرف علیرضا رفت و نگاهی به او انداخت. با لحن طلب کارانه ای گفت:
برای چی خوابیده؟
من شانه بالا انداختم و گفتم:
نمی دونم... من داشتم توی آشپزخونه آشپزی می کردم. وقتی برگشتم توی هال دیدم که خوابیده.
مرد اخم کرد و گفت:
ظهر سه ساعت خوابیده بود... چیزی خورد که الان خوابید؟
گفتم:
من از کجا بدونم؟
او صاف ایستاد. در دل گفتم:
یا خدا! چه قدر گنده ست!
بلیز آبی نفتی چسبانی که پوشیده بود اندام ورزیده اش را نمایش می داد. شلوار لی راسته اش به ران پاهایش، که مثل پای فوتبالیست ها عضلانی بود، چسبیده بود. در دل گفتم:
علیرضا این مرتیکه ی گنده رو از کجا گیر اورده؟
romangram.com | @romangram_com