#پارلا_پارت_170


چه شباهتی! ببین!

مارال راست می گفت... شهرزاد، طاهره و رعنا شباهت انکارناپذیری به مهتاب داشتند. یک لحظه به سرنوشت مشترک آن سه دختر فکر کردم... و بعد به مهتاب نگاه کردم. همه اش تقصیر او بود... نکبت! نزدیک بود من هم به همین درد دچار شوم. با خودم فکر کردم:

چه قدر بده که آدم به خاطر یه شباهت مسخره... یه چیزی که حتی دست خودش نیست قربانی بشه.

با تاثر کتاب را توی کمد گذاشتم. کم کم داشت حوصله ام سر می رفت. پس علیرضا برای چه در آن کمد را قفل کرده بود؟

در کمد را بستم. به نتیجه ای نرسیده بودیم. من داشتم سایر احتمالات را بررسی می کردم که زنگ تلفن به گوش رسید. لحظه ای به فکرم رسید که تلفن را قطع کنم ولی نه!... نباید این کار را می کردم...بعدا علیرضا می فهمید و بهم شک می کرد. گوشی را برداشتم. نگهبان بود. با خوش رویی گفت:

خانوم آقای کریمی هنوز از خواب بلند نشدن؟

_ نه متاسفانه!

نگهبان: یکی از دوستاشون تشریف اوردن... راهنمایشون کردم بالا.

_ چی؟

نگهبان: مشکلی پیش اومده؟

_ شما نباید بدون هماهنگی همچین کاری می کردید.

نگهبان: اما ایشون دوست صمیمی آقای کریمی هستند. تقریبا هر روز می یان. آقای کریمی به من گفته بودن هر وقت آقای کمالی تشریف اوردن بدون هماهنگی راهشون بدم.

زبانم بند آمده بود. با وحشت به مارال نگاه کردم. گوشی تلفن را گذاشتم و گفتم:

مارال قایم شو!

ولی دیر شده بود... زنگ در به صدا در آمد... .

*******************

من و مارال با وحشت به هم نگاه کردیم. مارال که صدایش می لرزید گفت:

برو باز کن.

با نگرانی گفتم:

تو چی؟

romangram.com | @romangram_com