#پرستار_من_پارت_289
از این که این قدر بی ذوق بود عصبانی شدم... از روی اپن پریدم پایین و گفتم:_«منو باش دارم برای کی ذوق می کنم؟؟؟ هیچی نشده...»
اومد جلوم ایستاد و گفت:_«بگو دیگه جون شهاب... ببخشید همسر... بگو دیگه...»
از این همسر گفتناش اینقدر ذوق می کردم که نگو و نپرس... توی این یه ماهی که از ازدواجمون گذشته بود هر وقت باهاش قهر می کردم می گفت همسر... همسر... اونقدر می گفت تا آشتی کنم...»
_«برو کنار... خواستم بهت بگم اما می ذارم فردا بفهمی اونم یه دفعه ای!!!»
بعد ابرویی بالا دادم و به سمت اتاقمون پرواز کردم... اصلا هم به غر غر های شهاب توجهی نکردم!!
*****
توی سالن نشسته بودیم و منتظر بودیم تا بیان و اسما رو اعلام کنن... دل تو دلم نبود که ببینم چندم شدم... شهاب هم فهمیده بود که نقاشیم مقام آورده اما نمی دونست این نقاشی همون تصویرِ صورت خودشه... از تصور صورت متعجبش قند توی دلم آب می شد...
_«بسم الله الرحمن الرحیم... با سلام خدمت تمام خانوما و آقایون محترمی که تشریف آوردن...»
به ردیف خودمون نگاه کردم... لیلا جون و عباس آقا و بابای خودم و شهاب... همه نشسته بودیم و به دهن یارو زل زده بودیم... سعی کردم حواسم رو جمع کنم به حرفاش ولی نمی شد... تا این که زمان اعلام نتایج شد.
_«خب می رسیم به اعلام نتایج... نفر سوم... آقای عماد سرلکی... تشریف بیارید...»
خب خدارو شکر سوم نشدم... کاش اول شده باشم. وای خدای من... اصلا به اون جا توجه نداشتم... قلبم اومده بود توی دهنم... تا زمانی که نوبت گفتن نفر دوم شد.
_«نفر دوم...»
مکثی کرد... آب دهنم رو قورت دادم... ادامه داد:_«خانم یگانه عظیمی... تشریف بیارید!»
تمام ذوقم کور شد... فکر می کردم نفر اول بشم... شهاب توی گوشم گفت:_«قربون خانوم هنرمندم... برو نفسم!»
از پله ها رفتم بالا و کنار خانومی که اون بالا ایستاده بود ایستادم... جعبه ای بهم دادن که تشکر کردم و اون آقاهه توی میکروفون گفت:_«اینم از کار فوق العاده ی خانم عظیمی...»
بعد یه نفر بوم نقاشیم رو روی سه پایه آورد... برگشتم و به شهاب زل زدم... با دیدن تصویر خودش با دهن باز به نقاشی و بعد به من خیره شد... اولین کسی که دست زد بابام بود و بعد همه شروع کردن به دست زدن...
romangram.com | @romangram_com