#پرستار_من_پارت_288

بعد آروم گوشه ی گردنم رو ب*و*سید... همون طوری که توی بغلش بودم برگشتم به سمتش که لباشو روی لبام گذاشت... دستامو پشت سرش بردم و گردنشو گرفتم...اونم با ذوقی وصف نشدنی می ب*و*سیدم... همین طور همو می ب*و*سیدیم و عقب عقب می رفتیم که روی تخت افتادیم...شهاب با خنده از روم بلند شد و گفت:_«بذار لباستو عوض کنم دیگه...»
در جوابش لبخندی زدم...خودم هم خندم گرفته بود...نه به اون غر زدنام نه به این کارام...هر چند دیگه شوهرم بود و اجازه نداشتم هی به خودم بگم خجالت بکش، حیا کن!!!!
*****
_«شهاب گوشیو بردار...»
_«دستم گیره یگانه...خودت بردار...»
رفتم از توی کیفم گوشیمو در آوردم و به صفحه نگاه کردم...شماره ناشناس بود.
_«بفرمایید؟»
_«سلام...ببخشید خانم عظیمی هستید شما؟»
با نگرانی گفتم:_«بله...خودم هستم. شما؟»
_«من از نمایشگاه نقاشی تماس می گیرم...نقاشیتون به عنوان یکی از برترین نقاشی ها انتخاب شده...فردا عصر مراسم اهدای جوایزه...ممنون می شم تشریف بیارید...»
با خوشحالی گفتم:_«واقعا؟ چشم...ممنون از اطلاعتون...خیلی ممنونم...»
_«مبارکتون باشه...خدا نگه دار تا فردا!»
با ذوق گوشیو قطع کردم و دویدم توی آشپرخونه...شهاب داشت میوه ها رو می شست...از پشت پرید روی کولش و گفتم:_«هورااااااااا... هوراااااااااااااا...»
به سمتم برگشت و با بهت گفت:_«یا امام زمون زنم از دست رفت...چت شد بچه؟»
در حالی که می خندیدم نشستم روی اپن و گفتم:_«شهاب سوپرایز دارم براااااااات!!»
_«چی شده؟»

romangram.com | @romangram_com