#پرستار_مادرم_پارت_85
سهيلا با لخند به من و اميد چشم دوخته بود سپس گفت:خوب پدر و پسر از وجود هم لذت ميبرين...بلند شين بياين...صبحانه رو آماده كردم...
و بعد از اينكه لحظاتي كوتاه به چشمهاي من خيره شد و غصه ي نهفته در چشمهايش رو به رخم كشيد برگشت و از اتاق خارج شد.
همانطور كه اميد رو هنوز در آ*غ*و*ش داشتم ب*و*سيدمش و از روي تخت بلند و از اتاق خارج شديم.
اميد از آ*غ*و*شم پايين اومد و به طرف آشپزخانه دويد...سهيلا رو ديدم كه مشغول ريختن چاييه است...به دستشويي رفتم و آبي به صورتم زدم سپس به اتاق مامان رفتم...
صبحانه اش رو خورده بود و مشخص بود كه سهيلا مثل چند روز گذشته از همه نظر به مامان رسيدگي كرده اما مامان چهره اش گرفته بود!!!...مشخص بود از چيزي نگرانه و فكرش رو مشغول كرده...!
پيشوني مامان رو ب*و*سيدم و وقتي خواستم از اتاق خارج بشم مامان با صدايي كه مثل هميشه
مهرباني در اون موج ميزد گفت:سياوش جان..صبحانه ات رو كه خوردي اگه بيكار بودي و جايي نميخواستي بري بيا ميخوام باهات صحبت كنم.
برگشتم به سمت مامان و گفتم:چيزي شده؟
. نه مادر...حالا برو صبحانه ات رو بخور...بعد با هم صحبت ميكنيم...
. اينجوري كه ديگه من نميتونم صبحانه بخورم...همين الان بگو ببينم چي شده؟
. هيچي مادر گفتم برو صبحانه ات رو بخور...حرفها دير نميشه...برو عزيزم...برو بعد كه صبحانه ات رو خوردي بيا اينجا...
ميدونستم هر چي بيشتر اصرار كنم كمتر نتيجه خواهم گرفت براي همين ديگه حرفي نزدم و از اتاق خارج شدم.
در اشپزخانه وقتي صبحانه مي خوردم به واقع هيچي از صبحانه نمي فهميدم و تمام فكرم رفته بود پيش مامان و اينكه چه موضوعي پيش اومده كه مامان ميخواد با من صحبت بكنه؟!!!
اميد خيلي سريع صبحانه اش رو تموم كرد و براي ديدن يك فيلم كارتوني مورد علاقه اش در حاليكه از سهيلا قول ميگرفت به محض تموم شدن كارش به همراه اون كارتون رو ببينه از اشپزخانه خارج شد و ر هال با روشن كردن سيستم و پخش يكي از كارتونهاش خودش رو سرگرم كرد.
متوجه بودم كه سهيلا ميخواد حرفي بزنه اما چون فكر ميكردم شايد در ادامه حرفهاي شب گذشته اش باشه زياد بهش نگاه نميكردم...
وقتي چايي ام به اخر رسيد از روي صندلي بلند شدم تا از اشپزخانه خارج بشم در همين موقع سهيلا گفت:سياوش؟
romangram.com | @romangram_com