#پرستار_مادرم_پارت_84
سهيلا با گريه گفت:يعني اگه مسعود برگرده و همچنان مخالف عشق من به تو باشه...تو منو براي هميشه از خودت دور ميكني؟
به سهيلا نگاه ميكردم...دختري كه به راحتي معترف به عشقش نسبت به من شده بود...پاكي و صداقت در ذره ذره ي وجودش موج ميزد...تمام بدنش از شدت گريه مي لرزيد...نفسهاي داغش كه هر لحظه به علت گريه گرماي بيشتري به خودش ميگرفت رو به وضوح حس ميكردم...
نميخواستم اسير اميال نفساني بشم كه بعدها فقط افسوس و شرمندگي برايم باقي بمونه...اما من يك انسان بودم با تمام نقايص و اشتباهاتي كه ممكنه هر انساني به اونها آلوده باشه...
من يك مرد بودم و حالا يك دختر زيبا و جوان با ميل خودش در آ*غ*و*ش من جاي گرفته بود و اشك ميريخت...پيشوني سهيلا رو ب*و*سيدم و دوباره در آ*غ*و*ش گرفتمش و گفتم:....
19
گفتم:سهيلا...خواهش ميكنم برو از اتاق بيرون...
و بعد به آرامي از خودم دورش كردم و درب اتاق رو باز كردم.
نگاه پر غصه اش رو براي لحظاتي به من دوخت و سپس بدون هيچ حرفي از اتاق خارج شد.
وقتي درب رو دوباره بستم پيشونيم رو به روي درب گذاشتم و چشمهايم رو بستم و تنها چيزي كه با تمام وجودم به زبون آوردم اين بود:خدايا خيلي تنهام...به دادم برس...
دوباره به سمت تخت برگشتم و دراز كشيدم.اصلا نفهميدم چه موقع به خواب رفتم فقط زماني بيدار شدم كه اميد با شوقي كودكانه روي تخت پريد و با صداي بلند و همراه با خنده گفت:بلند شو تنبل...بيدار شو...
اميد رو در آ*غ*و*ش گرفتم طوريكه ديگه نمي تونست تكون بخوره...حسابي دست و پاش رو در آ*غ*و*شم مهار كرده بودم...اونم شروع كرد با خنده به فرياد كشيدن:كمك...كمك...سهيلا جون كمكم كن...
درب اتاق به اهستگي باز شد و سهيلا به داخل اومد.
وقتي نگاهش كردم متوجه شدم شب گذشته خيلي كم خوابيده و از شدت گريه پلكهاش متورم شده بود...رنگ صورتشم تا حدودي زرد بود...ميدونستم دليل بي قراريش چيه اما نمي خواستم تا اين حد درگير احساساتش باشه.سعي داشت لبخند مليح و زيباش رو در چهره حفظ كنه اما چشمهاش قصه ايي ديگر داشتى!
اميد هنوز با شوقي كودكانه فرياد ميزد و از سهيلا كمك ميخواست.
romangram.com | @romangram_com