#پرستار_مادرم_پارت_74
هر چي فكر ميكردم به جايي نمي رسيدم!!!
صداي آقاي خداياري رو دوباره شنيدم كه گفت:براي من مشكلي نيست...اگر شما بخواين همين الان از تمام همسايه ها مي پرسم...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:نه...نه...ممنونم...مشكلي نيست...احتمالا" من آدرس رو اشتباه نوشتم.
و بعد از او خداحافظي كردم و از كوچه خارج شدم وبه سمت ماشينم رفتم.براي لحظاتي كوتاه به انتهاي دو سوي خيابان نگاه كردم و با حالتي ناباورانه سوار ماشين شدم.
در مسير كه به سمت منزل حركت ميكردم چند باري خواستم با مسعود تماس بگيرم اما در نهايت پشيمون شدم.
دلخوري كه از دست مسعود داشتم حس ميكردم شدت گرفته چرا كه تمام اين مسائل رو از چشم مسعود ميديدم...واقعا" چرا مسعود داره اين بازيها رو در مياره؟!!!
توي راه غذايي هم براي شام از بيرون تهيه كردم و به منزل برگشتم.
وقتي وارد خونه شدم همه جا ساكت بود!!!
حدس زدم اميد بايد توي اتاقش مشغول بازي باشه براي همين به سمت اتاق مامان رفتم و در كمال تعجب ديدم اميد روي زمين كنار تخت مامان يك بالشت گذاشته و دراز كشيده...كمي هم رنگ پريده بود!!!
مامان وقتي من رو ديد بلافاصله گفت:سياوش جان خوب شد زود برگشتي...فكر ميكنم اميد كمي حال نداره...مثل اينكه تب كرده...
سريع كنار اميد نشستم و دستم رو روي پيشوني اميد گذاشتم...مامان درست حدس زده بود...اميد تب داشت!!!
نگاهي به مامان كردم وگفتم:آره تب داره بايد ببرمش دكتر...شما كاري با من نداري؟
از نگاه معصوم و خجالت زده ي مامان متوجه شدم كه به كمك احتياج داره.
با عجله كارهاي مربوط به مامان رو انجام دادم و بعد بلافاصله اميد رو ب*غ*ل كردم و گذاشتمش توي ماشين...بدنش به شدت داغ شده و بي حال بود!!!
وقتي نگاهش ميكردم تمام وجودم ميخواست فرياد بكشه...خدايا اين بچه چرا اينقدر بايد عذاب بكشه؟
الان بايد مادري بالاي سرش بود و عاشقانه نگرانش ميشد و از اون مراقبت ميكرد...اما حالا...
romangram.com | @romangram_com