#پانتومیم_پارت_395

آب دهنم رو قورت دادم که گوشیش رو به سمتم گرفت و گفت:
-من برم کیفم رو از گوهر بگیرم میام
نتم رو تموم نکنی
خشک شده به صفحه گوشی زل زدم
امیر بود که خبرنگارا دورش جمع شده بودن و از ماشین پیاده شده و همه دورش جمع شده و ازش سوال میپرسیدن
داشت میرفت سمت یه آپارتمان و نگهبانا جلوی خبرنگارا رو گرفتن و به تیپ سرتاپا مشکیش دوباره زل زدم و نفس عمیقی کشیدم تا خفه نشدم!
سوال یکی از خبرنگارا باعث شد امیر قبل ورود به ساختمون بایسته
-قصد ندارید برگردین کشورتون؟
این خبر مال دو روز پیش بوده...الان ایرانه!
امیر برگشت و خیره خبرنگار رو نگاه کرد و قلبم تند میزد...انگار به من نگاه می کرد.
چشماش رو گرد کرد و با لحن آروم و عجیبی گفت:
-دارم برمیگردم ایران...
هم زمان خم شد سمت دوربین و انگار به چشمای من زل زده بود...چشماش پر از رگه های سرخ رنگ بود و تیپ و استایل جدیدش ترسناک تر نشونش میداد
دستش رو برد تو جیبش و مشتش رو جلوی دوربین گرفت و مشتش رو باز کرد و دستبند بنفش رنگ بین هوا معلق شد و امیر با نیشخند ترسناکی در حالی که دستبند رو روهوا تکون میداد گفت:
-یه کار نیمه تموم تو ایران دارم...
نیشخندش عمق گرفت و دستبند رو دوباره بین مشتش پنهون کرد و بدون توجه به سوالای خبرنگارا با سرعت وارد ساختمون شد...
گوشی رو با دستای لرزون گذاشتم رو میز و سکندری خوردم و افتادم رو صندلی و خیره به تصویر رنگ پریدم تو آینه لب زدم:
-اون..برگشته!

romangram.com | @romangram_com