#پانتومیم_پارت_311

سر تکون دادم و گفتم:
-خیر سرت آرایشگری بیا درستمون کن دیگه!
خیره نگاهم کرد و متفکر گفت:
-لباس ندارم اخه این جا!
لبم رو با زبونم تر کردم و درحالی که به سمت اتاق خواب می رفتم گفتم:
-فکر کنم یکی از لباساش اندازت شه
دنبالم راه افتاد و بین راه مبهوت غر غر می کرد:
-باورم نمیشه...این دیوثا چه خوب نقش بازی کردن!
سر تکون دادم و در کمد رو باز کردم و چمدون رو بیرون کشیدم
دست برد سمت زیپ چمدون و گفت:
-علی ام می دونسته!
با اخم گفتم:
-آره
لباسارو بیرون کشید و در حال ارزیابیشون گفت:
-علی به امیر میگه مهراد همه چیز رو فهمیده!؟
خیره و نگران نگاهش کردم:
-کاش علی بهش بگه!خودش بفهمه یا مهراد گندی بزنه بدتر میشه
لباس مشکی رو جلوش گرفت و در حال نگاه کردن به خودش تو آینه گفت:
-به نظرم خودت به امیر بگو
کلافه گفتم:
-امروز روز منه! میخوام یه بارم شده خودم باشم...شاد باشم با اونی ک دوسش دارم
پری خشک شده برگشت و گفت:
-عاشق امیر شدی!
خیره به چشماش نیشخند زدم:
-عزیزم زندگی ک رمان و فیلم نیست!
که باید پونصد قسمت هم خونه و ماجرا داشته باشن تا عاشق شن و با پونصد قسمت طول بکشه از حسشون مطمئن شن!
پری آروم گفت:
-الان یعنی دل دادی!
با نیشخند پیراهن تقریبا باز و رنگارنگ رو که ساده و قشنگ بود رو جلوم گرفتم و گفتم:
-آره...ولی همچنان همون آدمم

romangram.com | @romangram_com