#پانتومیم_پارت_309
پریا و سینا خیلی اسرار کردن بریم جشنشون
لباس مثل آدم بپوش مختلطه اگرم خواستی برو آرایشگاه اون دوستت
گل پری واسه آرایش...
راستی تا یادم نرفته...دوست دارم)
از شدت بهت خندم گرفته بود
با نیش شل برگه رو بردم سمت لبم و محکم بوسش کردم
-قربون ابراز علاقه های خرکیت
البته من نه از اون زنای تو سری خور لوس میشدم...که یه زندگی نرمال و تجربه کنم نه میزاشتم تا وقتی هستم امیر تجربه کنه!
میگه مثل آدم لباس بپوش!
باید بهش بفهمونم که من همینم که هستم!
چایی دم کردم و کمی به خونه رسیدم و دوش گرفتم،حوله پوش در کمدم رو باز کردم...خدایا همش لباسای چرت آرام!
لب گزیدم...حتما کادویی...لباس جدیدی
به عنوان تازه عروس گذاشتن تو جهاز دیگه!
چمدون صورتی رنگ رو از ته کمد بیرون کشیدم و زیپش رو باز کردم و با هیجان سوت زدم
سه دست لباس! می تونستم با این مهمونی کمی از هوای بارونی این روزای زندگیم دور بشم!
دیگه نمی خواستم به هیچی فکر کنم
شده برای یه روز باید از این لحظه لذت ببرم.
خوبه...من آیلینم...زن امیر
کسی که امیر دیشب بهش گفت دوسش داره منم نه خواهرم...امیر همه چیز رو میدونه استرس کشته شدن ندارم!
کسی دوسم داره که این روزا بد جور داره غرقم میکنه!
دیگه باقیش مهم نیست...نه بعد از لمس اون دوست دارم کج و معوج روی برگه که با عجله نوشته شده!
با صدای زنگ در خونه بهت زده از اتاق خارج شدم تو تصویر قیافه سرخ و کبود پری رو میدیدم...گوشی و برداشتم:
-تنهایی؟
عصبی جیغ زد:
-آره تازه ولم کرد...باز کن ببینم
با خنده در رو باز کردم و در پذیرایی رو هم باز کردم
بعد چند لحظه با سر و صدا وارد خونه شد
زیر چشماش کمی گود رفته بود
با دیدنم جیغ زد:
-یه بار دیگه این علی رو ببینم...به خدا گیرین کارت جور میکنم از ایران میرم برای همیشه
romangram.com | @romangram_com