#پانتومیم_پارت_306

خیره نگاهم کرد و ابرو بالا انداخت
-در ضمن فردا جشن نامزدی سینا ایناس
دعوت کردن...
دو قدم به عقب برداشت و گفت:
-برو استراحت کن...وقت زیاده که راجب خیلی چیزا حرف بزنیم.
خشک شده نگاهش می کردم
انگار رو ابرا سیر می کردم..این جای دنیا برام‌ مثل کما بود!
ازم دور شد و به سمت آشپزخونه رفت و منم قدمای سنگینم رو به سمت اتاق برداشتم
تا در اتاق رو بستم پام سست شد و سر خوردم رو زمین...
این ماجرا ...این داستان دروغی
این فیلم‌مسخره...هیچ نتیجه خوبی نداشت
این رو مطمئن بودم!
لباسام رو به زور عوض کردم و خودم رو روی تخت انداختم تا بخوابم.
اما چه خوابی!
تمام‌ مدت خیره به سقف زل زده بودم
این که توی قصه ها و رمانای فانتزی و مزخرف تعرض رو از جانب یه پسر فوق جذاب و خشن پولدار قشنگ نشون‌ میدادن با یه پایان رویایی...جوری که حتی خودمم تا دبیرستان از این سبک داستانا خوشم‌ میومد و حالا درکش می کردم
اون حس خاری...اون‌حس ناتوانی
این که مثل یه لجن به نظر برسی که هیچ غلطی نمیتونه بکنه
این که از اعتمادت سو استفاده بشه...از جسمت..روحت!
این که حس کنی ضعیفی...بیچاره ای
این که بعد این ماجرا به جای مرحم گذاشتن رو دردات باید به فکر آبرو و از دست داده هات باشی...
بعدشم به خودت نیومدی درد تحقیر و تمسخر و بی ابرویی و بعد ها زخم کمر بند و تیکه و طعنه
من اون شب رو هر شب یاد اوری
می کنم
مثل یه فیلم که حالم ازش به هم میخوره
ولی باید به یاد بیارم تا بفهمم هیچ چیز داستانی نیست...هیچ چیز اون طور که تصور میکنی نیس..

چشم رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم ساعت رو میزی بود و بعدش عکس عروسی من و امیر!
دستش دور کمرم بود و سرش رو تو گودی گردنم فرو برده بود و من سرم رو کج کرده و چشمام رو بسته بودم...
چه قدر سر این عکس ضربانم بالا و پایین شد و چه قدر استرس داشتم!

romangram.com | @romangram_com