#پانتومیم_پارت_301
روی کاناپه نشسته و به سقف زل زده میگفت تمام مدت من بازی خوردم...
تماممدت اونم اذیت شده!
آرام همه چیز و می دونسته!
داشت مو به مو همه چیز و میگفت و هیچی و از قلمنمی نداخت.
چرا نمیفهمید من از شوک ممکنه هر لحظه سکته کنم!
درک کلمه کلمه ی حرفاش...تپش لامصب قلبی که داشت تو دهنممی زد...
خیسی دستام و نفسی که میرفت و برنمی گشت...
امیرم عاشق بود...امیرم عاشق بود.
نه عاشق خواهرم...عاشق من!
به مهراد چاقو زده...پری گفت که مهراد بد اورده چند وقت...کار امیر بوده!
-ولی...تو کارم نامردی نبود...اون بود...من که نبودم.به علی گفتم برسونتش
بیمارستان...شانسم اورد جدی نبود و یه هفته ای سرپا شد.
یه لحظه سرش و به سمتم چرخوند و خیره نگاهم کرد.
ازش می ترسیدم!
از همچین فردی باید ترسید...
بازیگر...کسی که میتونه قاتل باشه...کسی که ماشین آتیش میزنه و برای رسیدن به خواستن کلی برنامه میچینه!
نمی خواستم گوش کنم.
-آیلین.
به زانو هام فشار اوردم و بلند شدم.
اونم باند شد.میخ شده نگاهش کردم.
بی روح و سرد گفت:
-چه طور تو منو بازی بدی و نقش آرام و واسم بازی کنی و دروغ ببافی دلیلت منطقیه...من باید درکت کنم...اون وقت من که میخواستمت برات جنگیدم کارم خیلی ترسناکه که این طوری نگاممی کنی!
با بهت نگاهش می کردم...صدام و پیدا نمی کردم...یه جایی تو وجودم کز کرده و از ترس دنیای بیرون پنهون شده بود.
شاید برای همین خیلیامون صدایی برای فریاد نداریم...برای حرف زدن...از حقمون دفاع کردن...
شاید چون صدامون ترکمون کرده!
نفس عمیقی کشیدم...باید حرف میزدم...
-ت...تو در اصل این بازی و ش..شروع کردی...تو باعث شدی منم ادامه این بازی و انجام بدم...تو برای رسیدن به خواستت گند زدی به همه چی...تو چه طور می تونی ماشین آتیش بزنی!
آدم چاقو بزنی...چه طوری این همه بدی!
سرش و کج کرد و بلند خندید و بین خنده یهو داد زد:
-من بدم! آره من بدم...بدم چون زدم ماشین اون آشغالی که بهت دست زد و آتیش زدم.بدم که برات این همه خودم و به آب و آتیش زدم...شما دخترا چرا این قدر نفهمید ها! تا قبل این که بدونی همه چی زیر سر منه.من از عشق ب تویی که مثلا برام آرام بودی می گفتم پر پر میزدی...از ترس مردنم خودت و کشتی
romangram.com | @romangram_com