#پانتومیم_پارت_300
-عجب!
امیر نگاه سرخش رو به ساختمون دوخت و صدای بوق تیبا ی علی باعث شد هردو سر برگردونن
خواستن برای علی سر تکون بدن اما با دیدن ماشین مهراد که از پارکینگ شرکت خارج میشد هم زمان امیر و سورن نشستن رو موتوراشون و به علی علامت دادن راه بیفته
هر سه کاملا طبیعی مهراد رو تا ویلاش توی کرج تعقیب کردن
هوا تاریک شده و نم نم بارون میومد
سورن با موتورش پیچید جلوی ماشین مهراد و هرسه ماسک داشتن و کلاه سوئیشرتشون رو تا پیشونی پایین کشیده بودن
مهراد متعجب ماشین رو نگه داشت و علی پیاده شد و دست به سینه به کاپوت ماشینش تکیه زد
امیرم موتورش رو پشت ماشین مهراد نگه داشت
مهراد اخم کرده از پشت شیشه ای که مدام پر میشد و بعد با شیشه پاک کنا تمیز میشد به چهره های پوشونده شده جلوش زل زد
فوری خواست گوشیش رو دربیاره اما ضربه ای که به شیشه ماشینش خورد و خورد شدن شیشه بغل و جلوش باعث فوری خم بشه و قفل فرمون رو برداره اما دیر شد علی خم شد و شیشه ها رو زد کنار و قفل در رو باز کرد و یقه مهراد رو گرفت و از ماشین پرتش کرد بیرون
مهراد به زمین افتاد و داد زد:
-چی می خواین...پول میدم ماشینم بردارید ببرید
سورن خندید و گفت:
-جون می خوایم...جون
مهراد بهت زده خواست بلند بشه که سورن با پا کوبید تو سینش
علی با غیض گفت:
-بی ناموس
هم زمان مهراد رو بلند کرد و با سر کوبید تو صورتش
مهراد افتاد زمین و امیر با فاصله تنها نگاه می کرد
مهرادم چند تا مشت زد اما بیشتر خورد
خم شده خون تو دهنش رو بالا می اورد که یهو یکی شونش و گرفت و برگردوند
قبل این که بفهمه چیشد چاقو درست تو شکمش فرو رفت
ناباور به جلوش زل زد و از درد و سوزشی که حس کرد زانوهاش تا خورد
امیر سرش رو به گوش مهراد نزدیک کرد تو اون بارون و خشی که به جون صداش افتاده بود قابلیت شناسایی رو از مهراد گرفته بود
-برو به درک...بچه پولدار!
***
دستام میلرزید.حس می کردم بدنم یخ زده
چیرایی که راحت برام تعریف می کرد...
چیزایی که راحت راجبشون حرف میزد تماممدت زندگیم و داغون کرده بود!
romangram.com | @romangram_com