#پانتومیم_پارت_276
نفسم یه لحظه رفت و پاهام قفل شد..نمی تونستم حرکت کنم
نفهمیدم چیشد تا خون رو، رو دستش دیدم یکی با سرعت خودش رو به مهراد کوبید و مهراد افتاد زمین و چاقو افتاد جلوی پام و دستام یخ زده بود
بهت زده نفس نفس زنون رفتم عقب
پسری رو که دستای مهراد رو گرفته بود و نمیزاشت تکون بخوره رو تو نگاه اول شناختم
دوست امیر...علی!
مهراد داد زد:
-ولم کن!
علی ولش نمی کرد و عصبی گرفته بودش
با حداقل توانم به سمت پری رفتم و اونی رو که نمی تونست بلند شه رو بلند کردم و کشون کشون بردمش سمت کاناپه و نشوندمش
رنگش پریده و شالش از سرش افتاده و موهاش پراکنده دورش ریخته بودن
-پری خوبی؟
بی حال دستی به پشت سرش کشید و نالید:
-سرم سنگینه
برگشتم و مهراد علی رو زد کنار و نیم خیز شد و داد زد:
-تو کی ای! به تو چه!
علی با حرص داد زد:
-یکم مرد باش مثل سوسولا می خوای رگ بزنی؟ می خوای برات وان و شمع و گل رزم بیارم فضای شاعرانت تکمیل شه؟
مهراد خشمگین غرید:
-بفهمی عشقت نمی خوادت و بازیت داده چه غلطی می کردی!؟
علی با حرص گفت:
-میرفتم سر کار چون باید خرج خانوادم رو بدم
مهراد ساکت شد و عصبی به علی زل زد
از ترس رو به موت بودم...علی ام الان می فهمه...
به در نیمه باز و کلید مونده روی در زل زدم علی کلید داشت؟ نگاهم رو نایلون دارو هام که افتاده بود رو زمین خیره موند امیر نتونسته بیاد علی رو فرستاده
مهراد با نیشخند گفت:
-اون وقت می خوام ببینم داداش امیرت اگه بفهمه عشقش ولش کرده و خواهرش به جاش اومده نقش زنش رو تو خونش بازی می کنه چه غلطی
می کنه.
چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد!
سکوت مطلق خونه رو فرا گرفت و چهره علی رو نمیدیدم...حس می کردم خشکش زده
خدا لعنتت کنه مهراد!
romangram.com | @romangram_com