#پانتومیم_پارت_275

با بغض جیغ زدم:
-مجبور شدم
بفهم!
جوری داد زد که از وحشتش چشمام گرد شد و داد زد:
-من دوست داشتم...دوست داشتم
با بغض جیغ زدم:
-م...مهراد!
رفت سمت چاقویی که رو زمین افتاده بود برش داشت و داد زد:
-هرچیزی یه تاوانی داره!
مبهوت به دیوار چسبیدم
-ن..نه!

دستم رو، رو دهنم گذاشتم و چاقو به دست به سمتم اومد و چشماش پر اشک شده بود
-شنیدم‌ میخوان بدنت به پسر داییت...ترسیدم از دستت بدم...روابط برای من و امثال من با فرهنگ من تعریف شده است...فکر می کردم باهام راه میای
اشتباه کردم...ولی اشتباهم این قدر بزرگ بود که این طوری داغونم کنی!؟
با بغض گفتم:
-اشتباهت من رو کشت
خیره نگاهم کرد و با گریه نالید:
-نباید بازیم می دادی...من خر چه طور نفهمیدم! امیر چه طور نفهمید...
همزمان همون طور گه چاقو دستش بود سرش رو به دست گرفت و با ترس نالیدم:
-مهراد چاقو رو بنداز
یهو داد زد:
-من بدون تو نمی تونم.‌..من فقط تورو دوست دارم
بهش زل زدم و جیغ زدم:
-ولی من دیگه دوست ندارم
نفهمیدم چه طور این رو گفتم...انگار یه نفر از ته دلم این جمله رو جیغ زد! راست می گفتم
از چشمام...از صدام مشخص بود...من دیگه مهراد رو دوست نداشتم!
ناباور نگام کرد و یک قدم عقب رفت و چاقو رو کمی تو دستش جابه جا کرد و نالید:
-منم دیگه این زندگی رو دوست ندارم
جیغ زدم و به اونی که چاقو رو داشت می برد سمت رگ دستش زل زدم

romangram.com | @romangram_com