#پانتومیم_پارت_267
اما فقط دندونام رو، رو هم چسبونده بودم و جیغای خفیف میکشیدم
گرمم بود میسوختم از بین چشمایی ک ناخواسته غرق اشک بود امیر رو دیدم که بازوی ناهید رو گرفت و جوری هولش داد که اگه باباش نگرفته بودش بر اثر برخورد با دیوار له شده بود
به سمتم اومد و صدای عمه تو سرم پیچید
-ماست بیار...پماد سوختگی ندارین؟
امیر بازوی مامان رو گرفت و کمی کنار زدش و جلوم خم شد و از همه خونسرد تر دیده میشد
اما حالش طوفانی بود اون رنگزیادی سفید و چشمایی که به آنی قرمز شده بودن.
نشون میداد بیشتر از این که باید به فکر سوختگیم باشم باید نگران این باشم که بلایی سر این جمع نیاره!
ترسیده دستم رو، رو دست مشت شدش گذاشتم و فاضل خم شده و با چشمای ریز شده نگام می کرد و امیر یهو برگشت سمت جمع که هرکس دنبال یه چیزی بود و دکتر بازی در میاورد و میگفت چی کار کنم و آروم گفت:
-مامان!
بین همهمه جمع مامان نمیشنید و منم داشتم از شدت درد و سوزش میمردم
این بار غرید:
-مامان!
عمه که ساکت شد،زندایی ام ساکت شد و بقیه ام ساکت شدن و مامان ترسیده و رنگ پریده به امیر نگاه کرد و سطل ماست رو گذاشت رو کانتر
میبرمش الان درمانگاه...شما ام لطف کن مهمونات رو بدرقه کن فکر کنم دوباره فردا برای عیادت آرام پاشن بیان
همه چشماشون گرد شد و امیر طرف صحبتش با همه و به طور محصوصی رو به زندایی و دایی بود.
فاضل کمی بهم نزدیک شد و گفت:
-خیلی سوختی؟
امیر یهو برگشت و سینه به سینه فاضل ایستاد و قد نردبونیش باعث میشد همیشه وقتی این طوری شاخ تو شاخ می ایسته...خیلی سر به نظر بیاد
-آره سوخته! تو تتراساکلینی؟
نه من تو این وضعیت که به خودم میپیچیدم فهمیدم اونجمله پیچیده که گفت چیه نه انگار بقیه! چون گیج نگاهش کردن
امیر عصبی و اروم غرید:
-اسمت رو گفتم...میگم تو پماد سوختگی ای؟
فاضل اخم کرد و دایی عصبی گفت:
-آبجی دامادت خیلی عصبیه ها!
امیر برگشت و یهویی دست انداخت دور کمر و زیر زانوم و بلندم کرد و لبم رو گاز گرفتم و مجبور بودم برخلاف چیزی که میخام جلوی گریه کردنم رو نگیرم تا شبیه آرام باشم
رو به دایی اروم و با پوزخند گفت:
-برو نماز آیات بخون و پونصد تا صلوات نذر که عصبانیتم رو ندیدی...
هم زمان رو به عمه گفت:
-ببخشید کیفش رو براش تا پایین میارید؟
romangram.com | @romangram_com