#پانتومیم_پارت_266

-آره دیگه میخواستیم عیادت کنیم که کردیم...بریم زیاد شلوغ نشه.
کاملا تیکش به زندایی و بچه هاش بود
ماشالا کم که نبودن
سه تا دختر و یه پسر
که اون سه تا آتیش پاره بی تربیت بیشعور برا هممون بس بودن!
والا اومدی عیادت واسه چی بچه دنبال خودت اوردی!
سرم رو داشتن میخوردن!

خاله به سمتم اومد و با لبخند گفت:
-بیشتر مراقب باش
خانومانه لبخند زدم و نگاهم یه لحظه میخ فاضل شد در گوشه ای ترین ضلع خونه نشسته و خیره نگام می کرد
اقا محمد رضا در حالی که کتش رو از روی دسته مبل برمیداشت رو به مامان و بعد جمع بلند گفت:
-خداحافظ
مامان به سمتشون رفت و اسرار کرد برای شام بمونن ولی خب نموندن
برای شوهر خاله ام سری لحظه آخر تکون دادم و بقیه ام باهاشون خداحافظی کردن
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو چرخوندم و مامان برای من و امیر چایی اورد و سعی میکردم حرف نزنم تا یه وقت سوتی ندم و نهایت دقتم رو به کار گرفته بودم تا شک نکنن
درست پنج دقیقه از رفتن خاله اینا میگذشت و صدای جیغ فاطمه کل خونه رو پر کرده و مامان احمقش دهنش رو باز نمی کرد بگه بابام مریضه
فقط به مامانم گفت:
-عزیز جان در اتاقی که اقا حسین خوابیده رو اگه میخوای ببند صدای بچه ها بلنده
مامان اخم کرده اروم‌گفت:
-بستم
ناهید با سرعت بیشتری دنبال فاطمه دویید و نازنینم با نیش شل دست
می زد
عمه و شوهرش و عمو و بچه هاشونم با هم حرف میزدن هر از گاهی ام از امیر یه چیزی میپرسیدن با لبخند تحویلم‌ میدادن
لیوان چاییم رو از رو میز برداشتم هنوز خیلی داغ بود
هم زمان صدای زنگ در اومد و تا سرم رو چرخوندم سمت در و وارد شدن معین رو دیدم صدای جیغ عمه و مامان هم زمان شد با کوبیده شدن یه چیزی به زانو و بعدشم پام و چپ شدن لیوان چایی رو شکمم!
قبل از این که بتونم از درد پاهام داد بزنم از سوزش وحشت ناک پوست شکمم بر اثر سوختگی حاصل از داغی چایی جیغ زدم و نیم خیز شدم اما به خاطر دردی که تو پاهام‌ پیچید دوباره افتادم رو مبل
مطمئن بودم قرمز شدم و صداهای زیادی که میشنیدم گیجم کرده بود
دورم شلوغ بود و هرکس کاری
می کرد.

romangram.com | @romangram_com