#پانتومیم_پارت_250
فضای ماشین زیادی مسموم بود
سه روزم از عروسی نگذشته بود و این همه ماجرا پیش اومده بود!
کل مسیر در سکوت گذشت و هر نفسی که میکشیدم تو ام با درد بود
کمرم درد میکرد سرم درد میکرد،جای بخیه ها میسوخت
قلبم تیر میکشید
متعجبم چه طور زنده ام! لقب سگ جون رو برای من ساخته بودن
نمیدونم چه قدر گذشته بود که ماشین رو نگه داشت
نیم خیز شدم و جلوی خونه بودیم
پیاده شد و در رو محکم بست جوری که از جام پریدم
اومد در سمت من رو باز کرد و اول کوله ام رو برداشت و نایلون داروهام رو انداخت داخلش و زیپش رو جوری بست که گفتم الانه پاره بشه
اخمام در هم فرو رفته بود و اونمنگاهش بی روح بود
خم شد سمتم که عقب رفتم و کلافه گفتم:
-خودم میام
توقع داشتم نازم رو بکشه ولی سرش رو بلند کرد و نگاه سردش رو دوخت به چشمای ریز شدم و صدای خش دارش تنم رو لرزوند
-یا من میبرمت یا تمام شب رو تو این ماشین میمونی چون یه قدمم نمیتونی برداری
خشک شده نگاهش کردم که خم شد و بازوم رو محکم گرفت و من رو به سمت خودش کشید
فاصله صورتمون خیلی کم بود و نفسم حبس شده بود
چشماش از فاصله نزدیک...یه جور دیگه بود
سرد نبود...داغ بود
اون دستش دور کمرم پیچید و من رو از ماشین کشید بیرون و بلندم کرد
کوله هم رو یه شونش انداخته بود
با پاش در ماشین رو بست و با دستش به زور دزدگیر رو زد
خیلی دوست داشتم بدونم این ماشین از کجا اومده!
حدسم درست بود،تیبا بود
به سمت خونه رفت و کلید رو از قبل آماده گرفته بود دستش
دستام رو دور گردنش حلقه کردم تا نیوفتم
چونم روی گردنش بود و هم اون میتونست کامل بوی عطرم رو حس کنه هم من کامل رگ گردنش رو که مدام حس میکردم بر اثر انقباضش تکون میخوره رو حس کنم
چشمام رو بستم و در رو با پاش بست و وارد شدیم
به سمت پله ها رفت و یه گربه سیاه گوشه پله بود و صدای میو میو کردنش سکوت حیاط رو شکسته بود
از پله ها بالا رفتیم و در خونه رو به سختی باز کرد و با آرنجش کلید برق و زد و برقا روشن شدن
romangram.com | @romangram_com