#پانتومیم_پارت_238
دوست داشتن بود
قرار نبود مثل شخصیتای ماست رمانا یا فیلم ترکیا تا ته ماجرا با خودم درگیر باشم ک طرف رو دوست دارم یا نه و...
من باید صادق باشم!
همون روز اولی که تو دانشگاه دیدمش
با همون تیشرت مشکی و بوت های چرم و سیاهش...با همون نگاه
قهوه ایش که نسبت به نگاهم هیچ ری اکشنی نشون نداد...
من همون لحظه ازش خوشم اومد
حتی اگر بعدش برای غرورم لج کردم با خودم و اون
من حتی حرکت لباش رو وقتی تو اون جنگل من رو جای آرام اشتباه گرفته بودم یادمه
بوی نداشته عطرش...بوی تنش!
نه شامپوی مارک داشت نه عطر و ادکلن
نه سیگار لاکچری و نه هیچ چیز
دیگه ای
تنها پسری بود که با اخلاق عجیبش خاص بود
بغضم رو قورت دادم و نگاهم تار شده بود
چرا دیشب نیومد؟
من تمام شب رو همون کاناپه نشسته و به در زل زدم
پام میسوخت...مطمئنم به خاطر دوباره قدم برداشتنم و این که فقط بانداژ بستم زخمام دهن باز کرده و احتمالا به جورابای خاکستریم گند زده
اصولا سگجون بودم
درد رو دوست داشتم...برام مهم نبود
آستانه مطلقم زیادی بالا بود
دیر پر میشد
اما حدس میزدم خوب نتونستم با موچین تیکه شیشه هارو دربیارم
شاید برای همین سوزشش نزاشته از دیشب بخوابم
با نگه داشتن اتوبوس جلوم از جام بلند شدم و آروم و لنگون لنگون رفتم سمت اتوبوس
اما تا بهش رسیدم حرکت کرد
بهت زده جیغ زدم:
-آقا دارم سوار میشم!
دوباره بعد چند متر نگه داشت،عصبی دوباره اون مسافتی که جلو رفته بود رو آروم ِروم رفتم و غر غر کنان گفتم:
-دو دقیقه صبر کنی میمیری؟
romangram.com | @romangram_com