#پانتومیم_پارت_165

-آره چمدونم رو بستم
رفت سمت آشپزخونه بزرگ گوشه سالن و گفت:
-چی میخوری؟
به مبلای سفید پسته ایش زل زدم و گفتم:
-آب فقط
سرتکون داد
پذیرایی مدرن و شیکی داشت
گلدونای سفید سبز خوشگلی رو میزای پایه کوتاهش چیده شده بودن.
لیوان بزرگ آب رو جلوم گذاشت و لبخند زدم و کمی از آب رو خوردم و کنارم نشست و گفتم:
-یادت باشه زنگ بزنی بهم نری اون جا فراموشم کنی.
لبخند زد و گفت:
-مگه میشه فراموشت کنم!
هم زمان با این حرفش دستش رو، رو گونم کشید و دست دیگش رو دور کمرم گذاشت.
کمی جمع و جور تر نشستم و بغلم کرد و گفت:
-دلم برات تنگ‌ میشه
لبخند زدم و گفتم:
-منم
لباش آروم رو گردنم قرار گرفت و بالا پایین شد و دست راستش محکم تر دورم پیچید.
هول شده کمی تکون خوردم اما محکم تر گرفتم و آروم گفت:
-دوست دخترمی دیگه...یکم که عیب نداره.
متعجب به روبه روم زل زدم صدای باز شدن گرهِ بندِ مانتو جلو بازم رو شنیدم و دست راستش اروم رفت زیر تی شرت مشکی کوتاهم
تا شکمم بالا اومد و هم زمان لباش رو کشید رو گونه هام
قلبم داشت تو حلقم‌ میکوبید هیچ کدوم از دوستای من فرا تر از گرفتن دستم و شونم بیش تر نرفته بودن
مهراد داشت چی کار می کرد!
آروم و ملایم گفتم:
-مهراد بسه
روم خیمه زد و کامل رو کاناپه افتادم و گردنم رو میبوسید
به سینش فشار اوردم و گفتم:
-مهراد!
نفساش تند تر شده و شالم رو کنار زد و به گردنم زل زد و خم شد روم و با حرص عصبی گفتم:

romangram.com | @romangram_com