#پانتومیم_پارت_164
-خونه مهراد
تا این رو گفتم ترمز محکمی گرفت که وحشت زده به کمرش چنگ زدم و به کمرش چسبیدم
چشمام رو محکم رو هم فشردم و شیشه کلاهش رو زد بالا و فوری ازش فاصله گرفتم ترسیده نگاهش کردم سر برگردوند و گفت:
-خونه مهراد چه خبره؟
این رو خیلی آروم و ترسناک گفت
متعجب گفتم:
-داره میره شمال،صبح نرفتم دانشگاه
دیگه نمیبینمش میرم خداحافظی.
نگاه مرده اش رو به چشمام دوخت و نیشخندی زد و گفت:
-عجب!
با حرص نگاهش کردم که شیشه کلاهش رو اورد پایین و دوباره گاز داد و راه افتاد.
این بار از کمرش گرفتم و یه جور وحشیانه دست اندازا رو می رفت که من اشهدم رو میخوندم و هی محکم تر میچسبیدم بهش ولی اصلا جیغ نمیزدم همین مونده از فردا بگه لوس و ترسو ام.
آدرس رو دادم و جلوی خونه مجردی مهراد موتور رو نگه داشت.
پیاده شدم و کمی تعادلم رو از دست داده بودم.
چند لحظه چشم بستم و خندید و گفت:
-میبینم که بعضیا دارن از حال میرن
با حرص چشم باز کردم و گفتم:
-از قصد مثل گاو میروندی؟
نیشخند زد و با حرص زنگ آیفون رو زدم و امیر موتور رو روشن کرد و در که با صدای تقی باز شد رفتم توخونه و در و محکم بستم
-عوضی
حیاط کوچیک رو پشت سر گذاشتم و جلوی ورودی ایستاده بود و لبخند به لب داشت و موهاش خیس بود.
لبخند زدم و در رو باز کرد و گفت:
-خوش اومدی مادمازل
رو پنجه بلند شدم و گونه شیش تیغه شدش رو بوسیدم و دست دور کمرم انداخت و با هم وارد خونه اش شدیم
-چه خونه قشنگی
لبخند زد و گفت:
-قابل تو نداره
خندیدم و نشستم رو مبل و گفتم:
-داری میری؟
به در اتاق اشاره کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com