#پناه_زندگی_پارت_548
غزل با یه سینی شربت اومد ..به همه تعارف کرد وبه من که رسید چشمکی زد وگفت:گفتم که حل
-خیلی میخوامت
لبخندی زد ورفت وکنار مامان نشست
امروز روز نامزدیه..مهتاب از اصفهان اومده واز خوشحالی فقط جیغ میکشه خوشبخت خداروشکر که خوشبخت ...علی هم مثل پروانه دورش میگرده ونمیذاره که آب توی دل آبیجم تکون بخوره...مهتاب وپریسا رفتن ارایشگاه..ازقبلش بهشون گفته بودم که نامزدی مختلط اما خب خواهرهای دامادن دیگه...ساعت نزدیک های هشت بود که رسیدیم اونجا .ازمامان غزل پرسیدم غزل کجاست به اتاقش اشاره کرد
دیدم کسی حواسش بهم نیست رفتم اتاق ..دروباز کردم داشت دور اتاق میچرخید...با دیدنش دلم هری ریخت پایین..لباس مشکی بلندی پوشیده بود که هیچ قسمتی از پاهاش خوش تراشش رو نشون نمیداد..موهاش باز بود وخالص فر کرده بود ..سرم وبردم تو وگفتم:غزلم استرس داری ؟
-با دیدنم گفت:پیمان
-جان پیمان ؟چی خانمم
-نمیدونم چرا اینجوری شدم،همش احساس میکنم ممکن نامزدی بهم بخوره
-نگران نباش هیچی نمیشه .
یه جوریی نگاهش میکردم اختیارم داشت از دستم در میرفت دلم میخواست دستش رو بگیرم وتا خود صبح روشون بوسه بزنم ..داشتم میرفتم نزدیکش ،غزل هم مخالفتی نداشت اما دستم وسط راه خشک شد وگفتم:تا چند دقیقه دیگه همه چیت مال میشه فقط زود باش که دیگه طاقت ندارم
خندید وراه افتاد سمت در ..با اخم افتادم دنبالش وجلوش و گرفتم
با دیدنم گفت:چیه
-اینجوری میخوای بیای ؟
romangram.com | @romangram_com