#پناه_زندگی_پارت_547
امروز روزیه که باید بریم خواستگاری واقعا نمیدونم باید چه غلطی بکنم..فقط دور خودم میچرخم ..کاش مهتاب وعلی هم بودن کاش عزیز بود چقدر جاشون خالیه...منتظر توی حیات ایستادم ودور خودم دارم راه میرم ..مامان از خونه اومد بیرون...چادرشالدارش رو سرش کرد وکفش های پاشنه دارش روپاش کرد .اومد سمت من وگفت:رنگ ونگاه انگار میخوان سرش رو ببرن
-مامان اذیت نکن توروخدا
-گل وشیرینی گرفتی
-پریسا گفت من میگیرم
-خیلی خب بریم
سوار ماشین شدیم وسر راه امیرو پریسا وپریناز کوچولو رو هم وسوار کردیم ..پریناز 6ماهش بود وتازه یه ماه بود که از پرورشگاه تحویل گرفته بودنش ،احساس میکردم دیگه هیچ کم وکسری توی زندگی پریسا نیست وچقدر از این بابت خوشحال بودم
جلوی خونه غزل پیاده شدیم ..پریسا نگاهی به خونه انداخته وگفته :امیر خونه رو نگاه
مامان اخمی کرد وگفت:بریم ببینیم شعورشون درچه حد..پول داشته باشی شعور نداشته باشی چه فایده ای داره
گفتم:باشه مامان بریم دیر شد
زنگ دروزدیم .در با یه تیکی باز شد ...رفتیم داخل ..مادر وپدر غزل اومدن جلوی در ..مادر غزل یه پیراهن بلند وبا شلوار پوشیده بود شالش رو هم سرش کرده بود چقدر خوشحال بودم که حجابش رو رعایت کرده ،مامان روی این مسائل خیلی حساس بود
پدر غزل باهام دست دادفکر میکردم الان شوتم میکنه خونه همسایه اما خداروشکر این کار ونکرد .با ایلیاهم دست دادم واومدم ونشستیم ..کمی صحبت های متفرقه شد ودرآخر پدرغزل گفت:میدونی که با این ازدواج مخالفم چون فکر میکنم موقیعت های بهتری برای غزل ممکن پیش بیاد اما غزل خودش میخواد میدونم که دوست داره وباهات به همه جا میرسه...پسره خوبی هستی کمکت میکنم ودستتو میگیرم که به جاهای بالایی برسی فقط به خاطر دخترم،امیدوارم خوشبخت بشین
با این که حرفهاش تلخ بود اما لبخند نشست روی لبهام ...خوشحال بودم که بهش رسیدم همه ی این حرفها می ارزید به رسیدن غزل
romangram.com | @romangram_com