#پناه_زندگی_پارت_539
هنوز تو شوک بود نمیدونست باید چیکار کنه .اما حقش بود من خیلی بهشون احترام گذاشتم نخواستم حرمت ها شکسته بشه اما وقتی تصمیم میگیرند آتیش بزنن به زندگی من ،من بهشون هیچ احتیاجی ندارم ...من وقتی مهتاب رو داشته باشم انگار همه چیز دارم
بچه رو از مامان مهتاب گرفتم هر چند خیلی سوال پیچ کرد ونگران بود اما با دروغ هایی که گفتم تا
پیمان
تقریبا دو ساعت که دارم این خیابون میرم بالا ومیام پایین ..صورتم میسوزه خیلی ..وقتی که پدرغزل زد تو دهنم سرم رو کج نکردم ..خیلی دردم گرفت اما سرم وکج نکردم ..این درد برای داشتن غزل می ارزید..گوشیم که زنگ خورد نگاش کردم..بار هزارم که زنگ میزنه ونمیدونم که چرا دلم نمیخواد باهاش صحبت کنم ..ریجکتش میکنم ومیذارم توی جیبم وراه شرکت رو میگیرم ........
داشتم از پله ها میرفتم بالا که غزل رو در روم دراومد ..سعی کردم نگام توی چشمهای خوشگلش نیفته ..نگاهی به صورتم که به قرمزی میزد کرد وگفت:صورتت چی شده؟از صبح کجایی؟مردم از نگرانی .
-پیش بابات
-اونجا چیکار میکردی ؟
-رفتم دوباره باهاش صحبت کنم ...
-پس صورتت....
نذاشتم حرفش رو ادامه بده وگفتم:فدای سرت ..فدای یه تار موت
توی چشمهاش اشک جمع شده بود ..اون چه شد که نباید میشد ...
-غزل گریه کنی میزنمتا
romangram.com | @romangram_com