#پناه_زندگی_پارت_538

پیمان اومد سمتم بهش گفتم:از خانم رفیع معذرت خواهی کن ..ماشین اون بیچاره رو هم گرفتیم

-آره اتفاقا میخوام برم ماشینش رو بهش بدم ...ماشین تو کجاست

-جلوی در شرکت دادفر

-ای بابا ...

-یه ساعت دیگه هم صبر کن من ومهتاب وبرسون جلوی شرکت دادفر نزدیک ما میریم پناه رو از اون ور میاریم

-باشه ،اما مامان میفهمه که مهتاب حالش بد شده

-حالا برای اونجاش یه فکری میکنیم

........

یه ساعت دیگه مهتاب مرخص شد .پیمان ما رو جلوی شرکت پیاده کرد وما رفتیم سمت خونه مهتاب ..ماشین رو سر کوچه پارک کردم ورفتم که پناه بیارم

مژگان و دیدم که با چشمهای اشکی از خونه اومد بیرون .دلم هری ریخت پایین اما خودم رو بی تفاوت نشون دادم از مژگان هم بدم اومده بود از هرکس که مهتابم رو اینجوری کرده بود بدم میومد ..اومد سمتم ودستش وبرد بالا که سیلی بزنه ...دستش رو گرفتم وگفتم:دم درآوردی دست روی من بلند میکنی ،میخوای به سرنوشت حدیث دچار بشی

-خفه شو علی من خواهرتم به خاطر اون دختره افریطه

با کشیده ای که زدم تو دهنش ساکت شد گفتم:تا وقتی یاد نگرفتید با زن من چه جوری صحبت کنید وضع همین ...کسی بخواد بهش توهین کنه دهنش وپرخون میکنم حالا برو اون

ور

romangram.com | @romangram_com