#پناه_زندگی_پارت_536
بیچاره فکر نمیکرد من گوشی رو بردارم برای همین گفتم:مادر جون علی ام ..خوب هستین ؟مهتاب دستش بنده
-اوا خوبی پسرم..راستش پناه داره گریه میکنه مهتاب به من گفت یه ساعت برمیگردم الان 5ساعت نیومده پناه بی قراری میکنه
به ساعتم نگاه کردم وگفتم:من مهتاب الان جایی هستیم مادر یکی دو ساعت دیگه میایم دنبالش الان وقت خوابشه برای همین بی قراری میکنه
-نمیخوابه آخه
-بله پناه فقط بغل مهتاب خوابش میبره
-هرچه زود تر بیاین دنبالش مادر گناه داره بچه غریبی میکنه
-چشم مامان تا یه ساعت دیگه میایم ..شرمنده توروخدا زحمت شد
-این چه حرفیه پسرم...پناه نوه امه ها
-قربون شما پس فعلا خدافظ
-خدافظ
گوشی رو قطع کردم ..مهتاب گفت:چی مگیفت
-هیچی میگه پناه بی قراری میکنه .بچه مون هم مثل من فقط بغل خودت و میخواد
مهتاب لبخندی زد وگفت:دختر احمق با خودش چه فکری کرده بود که من بچه وشوهرمو تحویل اون میدم
romangram.com | @romangram_com