#پناه_زندگی_پارت_535


دروبستم واحساس کردم خالی شدم...وقتی داد میزدم همه زجرهایی که کشیده بودم جلوی چشمهام رژه میرفت..جدای هامون ،دعواهامون ،قهرهامون،افسردگی های مهتاب ..حقشون بود...حقشون بود میدونم

با تاکسی خودم رو به بیمارستان رسوندم ...پیمان با دیدنم اومد جلو گفت:کجا رفتی تو یهو؟مهتاب سراغت رو میگرفت

-الان میرم پیشش

رفتم اتاق با دیدنم گفت:کجا رفتی ؟ترسیدم

-ترسیدی ؟واسه چی

سرش و انداخت پایین وگفت:فکر کردم رفتی با اون ...

دستم رو گذاشتم روی دهنش وگفتم :هیس نمیخوام این موضوع ذهنت و مشغول کن...بهم اعتماد داشته باش ..مهتاب من هیچوقت ولت نمیکنم...رفتم خونه حال مامان وحدیث وگرفتم حدیثم تا میخورد زدم ..دیگه هیچکس نمیتونه اذیتت کنه ،دیگه علی نمیذاره کسی بهت نگاه چپ کنه

صدای گوشی مهتاب که بلند شد نگاهمو ازش گرفتم وکیفش رو برداشتم ...مامانش بود گفتم:مامانت؟

-جواب بده ..صدام ضعیف نگران میشه

جواب دادم ....

-الو

-الو؟الو


romangram.com | @romangram_com