#پناه_زندگی_پارت_521


-میخوام میزان دوست داشتنم رو بهت نشون بدم ..اصلا اگه بابام قبول نکرد میتونیم همین جوری باشیم

-اصلا حرفشم نگیر ..اینجوری برای من خیلی سخته

-چرا سخت؟

با لحن آرومی گفت:برام سخت پیشت باشم ونتونم دستاتو بگیرم...دلم میخواد محرمم باشی مال خودم باشی

دلم ریخت..خدایا پیمان چی داشت که من حاضر بودم جونم رو براش بدم...هرکاری کردم نتونستم لبخندم وجمع کنم ...

-خیلی ناز میخندی ؟

-برای تو که دوسم داری نازه

-بهتر اره تو فقط برای من نازی ...همون بهتره که هیچکس نگات نکنه من آرامش بگیرم

-پیمان

-جانم

-تو دیگه به مهسا فکر نمیکنی ؟

-ببین غزل ..من دوره نوجوانیم با عشق مهسا گره خورده بود به خاطر اون که الان شدم مهندس اما با کاریی که باهام کرد از چشمم افتاد ...دوسش ندارم چون خیانت کرد .. اما فراموشش نکردم هیچ وقت هم نمیتونم فراموشش کنم ..اون فقط به عنوان یه خاطر تلخ توی گوشه قلبم میمونه وبرای همیشه خاک میخوره ..هیچ وقت هم بهش فکر نمیکنم چون تو رو دارم..چون چیز بهتری برای فکر کردن دارم ...نمیخوام مهسا برات رقیب باشه غزل..اون برای من تموم شدس خودت واذیت نکن


romangram.com | @romangram_com