#پناه_زندگی_پارت_514
-تو باز هیچی نخوردی ؟
-من همین قدر غذا میخورم
به پیمان نگاه کردم که با چه عشقی به غزل نگاه میکرد خندم گرفت ..وقتی پیمان بهم نگاه کردم با دستم جوری بهش نشون دادم که یعنی خاک تو سرت
غزل
شب خیلی خوبی بود همه چیز عالی ...کنار پیمان اصلا مگه میشد بد باشه...وقتی سرم وبلند میکردم ومیدیدم که بهم نگاه میکنه هرچی حس خوب بود بهم وارد میشد ..دلم میخواست بیاد وبهم بگه که دوسم داره ...اگه داره هر چه زودتر به عشقش اعتراف کنه هردومون رو از این عذاب در بیاره ...دلم میخواست مردم باشه بهش تکیه کنم...پیمان تکیه گاه خوبیه ..با این که خودش پدر نداشته اما روی پاهاش خودش ایستاده والان به اینجا رسیده ...میدونم که میتونم بهش اعتماد کنم وزندگیم رو به دستش بسازم ...
بستنی هامون رو که خوردیم ایلیا گفت:خب غزل جان ،لیندا خانم پاشین
مهتاب :کجا .نشستیم حالا
-قربان شما باید بریم دیگه دیر وقت ..لیندا هم فردا باید بره شرکت زود بخوابه براش بهتره خودمم فردا خیلی کار دارم
بلند شدیم پیمان اومد سمتم وگفت:شب خوبی بود ممنون که اومدین
-به من هم خیلی خوش گذشت ..شب خوش
از همه خدافظی کردیم وسوار هیوندا ایلیا شدیم ...سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم ایلیا گفت:اما ن از عاشقی
گفتم:نه که خودت عاشق نیستی وبرای رسیدن به لیندا هیچ کاری نکردی
-موضوع من فرق میکرد ..لیندا شرایط منو داشت شاید بابای لیندا پولدار تر از ما باشه ..هرچند پول لیندا برای من اصلا مهم نبود من خودش رو میخواستم حالا چه با پول چه بی پول اما تفاوت فرهنگ دیگه توی بدبختیام نبود
romangram.com | @romangram_com