#پناه_زندگی_پارت_513
اومدم آشپرخونه تا میز رو بچینم ..علی هم اومد کمکم وبا هم میز وچیدیم ...صداشون کردم وگفتم که بیان سر سفره
لیندا با دیدن سفره گفت:وای چقدر زحمت کشیدین ..کی این همه غذا رو میخوره
-نوش جونتون ..کاری نکردم که
ایلیا گفت:مهتاب خانم جدا خیلی به زحمت افتادین
-نه بابا بفرمایین خواهش میکنم
همه سر میز نشستند اما خودم خیلی استرس داشتم که چیزی کم وکسر نباشه ...علی دستم رو از زیر میز گرفت وبشقابش رو گرفت طرفم وگفت:بخور عزیز دلم
-اشتها ندارم
اخمی کرد بهم وگفت:یعنی چی بخور ببینم ..از دست من که بگیری اشتهات باز میشه
-آره؟
-آره
قاشق رو برداشتم وکمی برنج خوردم ...اگه علی نبود ترجیح میدادم سالاد بخورم اما خب اگه شام نمیخوردم علی بدجور دعوام میکرد
غزل اولین نفری بود که گفت:دستت درد نکنه مهتاب جون
romangram.com | @romangram_com