#پناه_زندگی_پارت_503
شب من وعلی ومهتاب وپناه حیات خوابیدیم بقیه رفتند داخل خونه...هرچقدر مامان وخاله اصرار کردند که مهتاب وپناه برند داخل نرفتند ...هرکی ندونه من که میدونم علی بدون مهتاب خوابش نمیبره وبدخواب میشه ...هی خدا کی بشه من بغل غزل بخوابم....
..............
صبح که از خواب بیدار شدم ...مهتاب وبیدار کردم با صدای ناله ای گفت:هوم؟
-مهتاب ،مهتاب بیدار شو دیگه
-چیه بابا یواش الان علی بیدار میشه
-پاشو زنگ بزن به غزل دعوتش کن دیگه
-ساعت چنده
-ده
-خیلی خب گوشیمو بیار
گوشیشو آوردم .شمارش رو گرفت بعد از چند تا بوق برداشت
-........
-الو غزل جون؟
romangram.com | @romangram_com