#پناه_زندگی_پارت_502

نه در نمیارم ..شکلک خنده هم فرستاده بود

-الان تو رفتی فرحزاد؟

-آره ؟

نمیدونم چرا خوشم نیومد پرسیدم:کیا هستند؟

-دوستام با دوست پسرهاشون

-کاش نمیرفتی

-چرا

-هیچی خوش بگذره بهت فعلا

-یادت باشه نگفتیا ...بای

شب مهتاب خونشون نرفت وهمونجا موند...به یاد قدیم ها هممون رفتیم حیات نشستیم .شب های تایستون خیلی دوست داشتم وقتی یه ذره نسیم میومد انگار روح آدم نوازش میشد ...امیر وعموحسن رفتند که بخوابند اما علی خوابش نمیومد واومد توی حیات...مهتاب دراز کشیده بود ودستش رو زیر سرش گذاشته بود ..علی اومد نشست وسر مهتاب و روی پاهاش گذاشته بود ...خیلی به مهتاب وعلی حسودیم میشد..با این که توی زندگیشون خیلی سختی داشتند اما چون عشق داشتند همشون رو کنار گذاشتند...اون مهتاب عجول وکل خراب لا عشق علی تبدیل شد به یه آدم صبور وعاقل ...میدونم به خاطر علی که حرفهای فرخنده خانم رو تحمل میکنه به عشق علی که همه ی این ها رو میشنوه ...شاید بعضی وقتها کم طاقت بشه ..گریه کنه ،دعوا کنه اما همین که علی نازشو میکشه دوباره تحمل میکنه..دلم میخواد توی زندگیم اینقدر عشق باشه که هیچی نتونه خرابش کنه...دلم میخواد غزل عاشقشم باشه وبه خاطرم تحمل کنه میدونم زندگی ما بدون دردسر نخواهد بود ..امیدوارم غزل هم بهم علاقه ای داشته باشه ...

پریسا گفت:اما خدایی غزل دختر خیلی خوشگل ومهربونی

خاله:واقعا مشتاقم که این دختره خانم رو ببینم

تا دم دم های صبح راجب غزل صحبت کردیم .با هر تعریفی که مهتاب وپری میکردند دل من بیشتر براش میتپید ...

romangram.com | @romangram_com