#پناه_زندگی_پارت_486

-هیچی امروز از کنارم تکون نخورد همش پیشم بود میگفت تو مهمون اختصاصی منی

-شاید اونم دوست داره

سرم وگذاشتم روی پاهام وگفتم :نه مامان دلش یه جا دیگه است خودش گفت

-هرچی قسمت باشه همون میشه عزیزم

-قسمت من شه مامان من دیگه طاقت ندارم

-دعا کن مادر دعا کن بهش برسی

-تو هم دعا کن

-من همیشه برای شماها دعا میکنم

مهتاب

نمیدونم واقعا چیکار کنم ..پناه از صبح داره گریه میکنه اما هرکاری میکنم ساکت نمیشه .نزدیکه خودمم گریه ام بگیره...علی از صبح فرخنده خانم رو برده بیرون وتا الان که ساعت هفت شب نیومده ..گوشی اش رو هم جواب نمیده منم توی ویلا تنهام...از ویلا اومدم بیرون ..چند متر جلوتر یه مرده داشت رد میشد گفتم:آقا ببخشید

-بله

-اینجا آژانس کجا هست

-خیلی دوره

romangram.com | @romangram_com